ساعت گرگ و میش

خودم را حلق آویز کرده بودم! تو پاگرد هر طبقه از آن آپارتمان قدیمی می ایستادی و از لای راه پله های مارپیچ سرت را بالا می گرفتی پاهای آویزان من را می دیدی که توی هوا تاب می خورد. گردنم لای طناب کلفتی گیر کرده بود و سرم به طرفی کج بود. یکی از همان آپارتمان های قدیمی که توی فیلمها هزار بار دیده ای! همان هایی که پله های مارپیچ چوبی دارند و درهای آهنی با شماره بلوک های سیاه. تاریک اند و آسانسورهایشان مثل قفس شیر می ماند. خیابان پر از کثافت را دویده بودم تا درِ آپارتمان و از آسمان ملخ می بارید. همان طور که توی آبادان باریده بود. توی آبادان و همان روز که کلاریس(1) فهمیده بود چیزی را که نباید می فهمید.

بریده بودم!  روز قبل که از درِ هواپیما توی تاریکی نیمه شب سُر خورده بودم توی سرزمین مهر و دوستی فهمیده بودم دیگر روشنایی در کار نیست. دیگر روشنایی در کار نخواهد بود! بوی دود مشامم را کور کرد و مرد ریشو توی فرودگاه فریاد کشید. صدایش همان موقع که از طبقه ی آخر آپارتمان گره ی کوری می انداختم توی طناب هنوز توی گوشم بود. بوی دود به آپارتمان هم رسیده بود و من فکر کردم، همان موقع فکر کردم به این که باید ساعتِ گرگ و میش باشد. همان طور که برگمان گفته بود. گفته بود وحشت می آید  و وحشت آمده بود و من دندانهایم را محکم به هم سابیده بودم. می دانستم تا چند سال دیگر چیزی باقی نمی ماند. از دندانها! از من! از سرزمین مهر و دوستی! و کلاریس؟! چیزی ما را به هم پیوند زده بود؟!

طناب پاره شد و سقوط کردم. توی مارپیچ راه پله ها پایین و پایین تر افتادم و ترانه ای در سرم چرخید. چندین و چند بار خوانده بود آن روز. هر بار که صفحه باز شده بود و خواننده پشت هم تکرار کرده بود که دارد سقوط می کند و من پشت هم تکرار کرده بودم که داریم سقوط می کنیم.

 

از خواب که پریدم چهار و چهل و پنج دقیقه ی صبح بود. ساعتِ گرگ و میش!

 

ته نوشت: بعدِ این همه سال خواب و رویا هنوز هم از کارکرد ذهن و ناخودآگاه حیرت می کنم! چطور از وقایع روز و دلمشغولی ها و کتابی که خوانده ام و فیلمی که دیده ام و ترانه ای که گوش داده ام داستان می سازد. همیشه هم کابوس می سازد لعنتی!

(1): کلاریس: شخصیت اول و راوی رمان "چراغها را من خاموش می کنم" اثر زویا پیرزاد.



/ 14 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سبک سر

در ساعت گرگ و میش هر اتفاقی می تواند بیفتد... وحشت می آید. تکانی به سایه ها می دهد و صبح نشده پیچ راه پله ها را می گیرد و می رود.

محدثه

این کابوس ها اشکالی دارد؟ حداقل نویسنده ات می کند![لبخند] شروع ت را خیلی دوست داشتم، توصیف هایت هم تصویر سازی کاملی بود.

شاباجی خاتون

کابوس و رویا فرق ندارن! خوبیش اینه که واقعی نیستن!:دی ضمنا من عاشق نینا و گارنیکم!

زیژخکِ دیوانه

پاراگراف اول عالی بود. اما انگار پاراگراف دوم عجولانه نوشته شده بود. انگار به اولی وصل نبود، انگار مثل اولی زبان نداشت. ولی در کل تجربه جالبی بود. پیشنهاد می‌کنم داستان‌های احمد آرام رو بخونی، کیفور می‌شی

سراب ساز سودا ستیز

اولین اشتراکمان این است که خواننده شال گردنیم. دومی را با فرض درست بودن تعارفتان، اینکه شما هم خوب می نویسید (:

آنوش

تو خیلی لطف داری ژکوند نازنین... برگمان دوست داشتنی... من برای فیلم شرم می میرم. فیلم نور زمستانیش هم، توت فرنگی های وحشی هم که خوب معلومه. پرسونا رو هم. ساعت گرگ رو انقدرا دوست نداشتم. میونت با تارکوفسکی چطوره؟

شیدا

کابوس هات هم جالبن! وقتی این رمان رو خوندم...وقتی تموم شد یه حس عجیبی داشتم یه هفته شایدم بیشتر بی وقفه ذهنم درگیرش بود اونقدر که حتی نمیتونسم کتاب جدیدی رو باز کنم و بخونم هنوزم اسمش که میاد یه حی عجیب دارم...

غزل

ههممم...چه بوی آشنایی داشت این.

hazhir

اینجا تو ایرون هم همه چیز کابوسی شده![ناراحت]