فردا روز دیگری است

ساعت از ٣نیمه شب گذشته و مرد خوابیده است.من اصلا دلم نمی خواهد بخوابم.انگار که لحظه های آخر آزادی را از سربگذارانم ، تنها در تاریکی بر روی کاناپه نشسته ام و صدای موزیک را درهدفن گوشم زیاد کرده ام . چقدر دلم برای این شبها تنگ شده بود. شب زنده داری های تنها و اینترنت و موسیقی.....
سه شنبه باید برگردم سرکار. برای انجام پایان نامه پانزده بیست روزی است سرکار نرفته ام،شاید هم بیشتر. حسابش چندان دستم نیست. اهمیتی برایم ندارد. در این مدت کوتاه هر کاری کردم لذت بیشتری بردم تا آن کار لعنتی. با خودم فکر کردم چقدر زندگی و آینده ام می تواند متفاوت باشد اگر فقط وقتم را برای دنبال کردن علائقم آزاد کنم. به این فکر کردم که زندگی ام بیشتر از اینها ارزش دارد که صبح با کشیدن کارت به آن دستگاه لعنتی حضور و غیاب شروع و با آن تمام شود.بیست سال است روز وشبم را با حضور و غیاب می گذرانم بس نیست؟! به این فکر کردم که هیچ وقت خودم را یک کارمند جزء تصور نکرده بودم که تمام عمرش را پای یک میز و کامپیوتر وقت کشی کرده باشد که گیرم این وسط لقب مهندس هم به او بدهند! چه اهمیتی دارد! باید بگذارمش کنار.زودتر

/ 2 نظر / 16 بازدید
مریم

داستان کمی گنگ بود .... امییدوارم سربلند باشید

مخفی

شب زنده داری رو خیلی دوست دارم و از وقتی مجبور شدم شبها به موقع بخوابم - وقت خواب انگار به قول تو آزادی ام رو دارم از دست میدم... ولی شبهایی که خوابم نمی برند هم فاجعه ای ست... حسودی می کنم به اونایی که راحت خوابن!