"من رویاهایم را می فروشم!"

کافی است لحظه ای، فقط لحظه ای چشم بر هم بگذارم! برایش فرقی ندارد نیمه ی شب باشد یا نیمه ی روز. تختخواب گرم و نرم همیشگی باشد یا صندلی سرد و سخت اتوبوس! سرو کلّه اش پیدا می شود. من را با خود می برد و رهایم می کند جایی که سابقاً رفته ام و نرفته ام. مابین آدمهایی که می شناسم و نمی شناسم. گاه گداری با یک داستان کامل و بی نقص، گاه گداری با روایت های درهم و برهم و لجام گسیخته ای  که چند روز بعدترش کارم را ساخته است! باید تکه های بی ربط تصاویری را که بی رحمانه و باری به هر جهت به سویم پرتاپ کرده از پسمانده های ذهن بیرون بکشم و با حوصله کنار هم بچینم شاید داستانش در بیاید. چند سالی است شب و روزمان عجیب با هم عجین شده است. آنقدر ها که دیگر او جزئی از خود من است. به بودنش عادت کرده ام. به حضور همزمانش در یک زمان و یک مکان که مرز مجاز و واقعیت را دارد روز به روز برایم کمرنگ تر می کند. چند باری به اشتباهم انداخته بود. گمان کرده بودم هر چه دیدم و شنیدم در همان لحظات بی خبری من رخ داده است! شاید هم رخ داده بود! چه اهمیتی دارد؟! مرز مجاز و واقعیت را می گویم! اوایل از او می ترسیدم. از آن همه تصویر و صدای هولناک و عجیب و غریبی که نشانم می داد. از آن جزئیاتی که آن طور گستاخانه جلوی چشمم می آورد. از آن همه بی پروایی و بی باکی که او داشت و من نداشتم. از آن جسارتی که در کلامش بود و در من نبود و  از آن همه بی حیایی که از آن فراری بودم.

به همه ی آنها عادت کرده ام. عادت هم که نه معتادش شده ام. مدتهاست که برایم دریچه ای ساخته است برای الهام. داستانهایش را جستارگریخته روی کاغذ می آورم و هر آنچه نشانم داده است را در ذهن زیر و رو می کنم تا به وقتش به قلم موهای روغنی بسپارم.حالا ترسم بیشتر از رفتنش است تا آمدنش! می ترسم شبهایی بیاید که او نیاید و ذهنم تا ابد خالی بماند.

 

عنوان برگرفته از داستانی به همین نام از گابریل گارسیا مارکز

/ 5 نظر / 10 بازدید
علی

salam dast be neveshtanet khubea....khube ke minevisi khoshal misham neveshteaye manam be khunio nazar bedi[گل]

روشا

رویای شما مستدام خانوم:)

آناندا

[گل]

آسمان

سلام عزیزم من راجع به خدا مینویسم اگر دلت هوای خدارو کرده لحظاتی رو در وبلاگم من میهمان باش[لبخند]