لابد کمی زودتر،لابد کمی دیرتر!

 شبهایی هست، فرق ندارد تو اوج گرما یا بوق سرما، دلت می خواهد پتو را بکشی رو سرت و زیرش گولّه شوی. پاها را جمع کنی تو بغلت و تا جایی که می توانی مچاله شوی بعد آرام آرام اشک بریزی...

 روزهایی هست، همه ی تلاشت برای بالا بردن اعتماد به نفس بی نتیجه مانده و شدی همون دختر بچه خجالتی که گوشه لباس مادرش را محکم می چسبید و خودش را آن پشت قائم می کرد. این بار اما خیره می شوی روبرو و پلک نمی زنی تا مبادا چشمت تو چشم کسی بیفتد و مجبور بشی سلام کنی.

روزهایی هست،  شبهایی هست، هرکاری را که با انگیزه و انرژی شروع کرده بودی و سرخوش بودی از این همه فعالیت کاری و تفریحی، می گذاری کنار و زندگی می شود همان جاده ی صاف بی مقصدی که آنقدر به خط سفید وسطش زل زدی،چشمهایت سیاهی رفته و دیگر چیزی را نمی بینی.

تو همین روزها و شبها، آدمها از همیشه غریبه ترند. زبانها از همیشه زخم دارترند. حرفها از همیشه کنایه دارترند. مردها از همیشه غیرقابل اعتماد ترند. خودت از همیشه تنهاتری.نچسب تری.غمگین تری، خالی تری....   

 

نگاهی به تقویم می کنی و با کمی پس و پیش کردن روزها و جابه جا کردن تاریخ ها و با فرض هزار جور استثنا و احتمال ، همه چیز را می گذاری به پای تغییرات دوره ای هورمونی! لابد کمی زودتر! لابد کمی دیرتر!

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
عطیه

از دست این تقویم! خوبیش اینه که میگذره و بدیش اینه که باز تکرار میشه! کاریش هم نمیتونی بکنی!