جاده

فیلم هایی هست. همان ها که اول و آخرش توی جاده می گذرد و  اتومبیلی هی می رود و به جایی نمی رسد و دورتا دورش زمینهای بایر است و آفتاب تندی صاف می تابد به شیشه ی جلو و برمیگردد توی لنز دوربین و هی چشمت توی تابلوهای برِ جاده پی یک متل ارزان قیمت و یک پمپ گاز می گردد و آخرش هیچ کجا آرامت نمیگیرد..... اصطلاح سینمایی اش چیست؟! ژانر جاده ای؟! همان! جاده ای! من عاشق آنطور فیلمهام.

خوب که فکر می کنم می بینم سالهاست نزدم به جاده. از آن روزهایی که می نشستم صندلی عقب اتومیبل پدری و صدای موزیک از توی بلندگو می پیچید توی گوشم و زل می زدم به زمینهای زرد و خشکی که تند تند از بیخ گوشم رد می شدند سالها می گذرد. عادتم بود از سر تا ته سفر را یک کلمه هم حرف نزنم. راستش هیچ همسفر خوبی نبودم.  هنوز هم نیستم! به جاده که می رسم اصلن بگو همین اتوبانهای شهری خودمان، دوست ندارم کسی خلوتم را بهم بزند. همین که من باشم و صدای موسیقی و آن همه خیال برایم کافیست.جاده اما حسابش با بقیه خیلی فرق می کرد. عجیب فیلسوفم می کرد ! هر چه طولانی تر، بیشتر! زندگی را صدبار جلوی چشمم می آورد و محو می کرد. هی زنده می شدم و می مُردم! هر بار هم به طریقی!  بی فایده بود ولی. هر بار پی معنایی می گشتم و پیدا نمی کردم. توی همه خودم را جوانکی خیال می کردم که به میانسالی می رسید. یکبار انقلابی بود و یکبار هنرپیشه! یکبار نویسنده بود و یکبار سیاستمدار! یکبار نقاش بود و یکبار عاشق پیشه! یکبار ....به وسط راه نرسیده ولی مرگ سراغش می آمد و می مرد!

یعنی نمی شود یکی از کودکی هم فکرِ زندگی نباشد؟!

 

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زیژخکِ دیوانه

ما هم با جاده جکایت‌ها داریم... البته به پاراگراف اول موزیک مارک نافلر یا یک کانتری مناسب دیگر اضلفه کنید، و یک سیگار کون قرمز لای انگشت‌های دستی که باند پیچی شده و کمی عرق بر پیشانی

مصطفی لک قمی

جاده ها را ما را به جاهایی می برند که ناشناخته اند وجذاب.به آدمهایی می رسانندمان که دوستشان داریم.جاده ها دورمان می کنند از روزمره گی,تکرار و یکنواختی.جاده ها آغازند,شروع جسارتی که پایانش را نمی دانیم.جاده رفتن است و نه گفتن به سکون.در راه های تازه قدم گذاشتن بی هراسی از آینده و بی یادی از گذشته

آنوش

من و جاده چه خاطره ها که با هم نداریم... اوه...

هژیر

زندگی همش جاده است.

محیا

مقصد بهانه است رفتن رسیدن است

آزاده

منم عاشق همون فیلمام و مغزم همیشه یه تصویر از خودش پشت فرمون داره توی یه نور عصرگاهی.ماشینشم اتومات نیست و دنده عوض نمی کنه.اما نمی دونم چرا علاقه ای به طراحی بقیه اش نداره و با همین شاده.

آناندا

اومممممم... چه بوی خوبی میاد این جا![لبخند]

الف.ر

میدانی چیست ؟؟ این که خیلی از آثار بزرگ دنیا نا خواسته ، کشف شده اند از همین زندگی نشانه ای است برای اینکه بدانیم زندگی چه قدر ارزشمند است در ایجاد تخیل و یک اثر ... این نوشته شما بیان یک حس ساده است اما از دیگر نوشته های شما که به قصد ادبیات نوشته شده است ، ادبیات تر است ... دوسش داشتم فراوان

فوبیک

نظر استاد راجع به داستانت چی شد؟