ضیافت چای عصرانه

سینی چای و بشقاب پر از بیسکویت را می گذارم وسط و پشت میز هشت نفره ی سالن تک و تنها می نشینم. نمایش صندلی1 راه انداخته ام! برای هفت نفر بقیه دور میز روی کاغذی بی خط عنوانی نوشته ام و جلوی رویشان گذاشته ام. چشمشان به کاغذ  نخورده دوزاریشان می افتد این ضیافت را برای چه ترتیب داده ام. آنقدر در این ماههای آخر همه چیز را بارها و بارها تو ذهنم زیر و رو کرده و شاخ و برگ داده ام و تو گوششان خوانده ام که با دیدن همان یک کلمه می فهمند داستان از چه قرار است. بی مقدمه می روم سراغ اولین نفری که سمت راست میز بغل گوشم نشسته است و خر و خر بیسکویت می جود. می پرسم:" چی شد؟ نوشتی؟" دهانش را که باز می کند خرده های بیسکویت می ریزد بیرون و کاغذ جلوی رویش لک می شود. همانطور که دارد گوشه ی لب را با کنار آستینش پاک می کند جواب می دهد " نه!!..... نشد!"

-         "چرا؟!! چی نشد؟! مگه همه ی داستانُ از اول تا آخر برات نگفتم؟!! بنویس دیگه!"

-         " آخه... یه مشکلی هس! "

-         چه مشکلی؟!"

-         دیالوگاش! دیالوگاشُ نمی تونم بنویسم! یعنی می تونم ها!... فقط، خوب از آب در نمیان! یعنی می دونی .... یه جورایی ساختگی به نظر میان..... راستش.... راستش من تا حالا سیاه مست نشده م! یعنی می دونی ..... .تا حالا... تا حالا اونقده نخوردم که اونجوری دری وری بگم!"

-         " یعنی چی!؟! مگه قراره تو حرف بزنی تو داستان؟! به تو چه که تا حالا سیاه مست شدی یا نشدی!؟!... اصن می دونی چیه؟ همین امشب چند تا پیک واست می ریزم پشتِ هم! خودم دیالوگاشُ در میارم واست! می بینی کاری نداره! هم فاله هم تماشا!"

-         "آخه!...آخه..."

-         " آخه آخه نداره... تا کی داستانمون منترِ جنابعالی باشه؟! که حالا کی می خوای پنج شیش تا پیک پشت هم بری بالا! گفتم بهت دیالوگات باید ریتم داشته باشه . می فهمی که؟ زبونشُ می گم ! با هر پیکی که طرف می ره بالا یه درجه به زبون مستی اش اضافه میشه. فهمیدی؟"

سرش را می اندازد پایین و بیسکویت دیگری از بشقاب بر می دارد. جوابی نمی دهد. سراغ نفر بعدی که می روم می بینم نیشش باز است و موزیانه می خندد.

-         "چیه؟! به چی داری می خندی؟"

-         " می گم... نمیشه موضوع قبلیُ بدی من؟ صفاش بیشتره ها!" شروع می کند به قهقهه زدن.

-         " زهر مارّررر!! با اون صدای نکره ت!! لازم نکرده! تو همونی که بهت دادمُ نوشتی؟"

خنده روی لبهایش خشک می شود و به تتّه پتّه می افتد.

-         " اِ... چیزه... می دونی؟.... باید یه کم تحقیق کنم. وقت نکردم راستش!"

-         " تحقیق واسه چی؟ من که همه چیُ گفتم واست!"

-         " نه می دونی.... نوع دیوونگی اون زنه باید در بیاد دیگه.. یعنی باید علمی باشه.. می فهمی که؟"

-         " نه پَ!! تو می فهمی فقط! گفتم بشین چهار تا کتاب روانشناسی بخون! خوندی؟"

-         " نه دیگه ... میگم که ...وقت نشد!"

-         " بجنب پس! دوهفته وقت می دم داستانُ بنویسی بیاری"

-         " خیالت جمعِ جمع دو هفته ای حاضره..... فقط چیزه .. امشب ما هم بازی دیگه! شاید دیالوگامون بدردت خورد ها" دوباره شروع می کند به خندیدن. وانمود می کنم حرفهایش را نشنیدم. رو می کنم نفر سوم و به بقیه اشاره می کنم چای دارد سرد می شود. از لب و لوچه ی آویزان سومی معلوم است کاری از پیش نبرده.

-         " خب؟؟! شیری یا روباه؟!"

-         کاغد را لوله می کند و مثل شیپور در آن می دمد. با صدای کلفتی جواب می دهد:

-         " شتر گاو پلنگ!"

-         " تو چته دیگه؟!"

-         " مشکل دارم تو نوشتنش! میدونی ... آخه من چی از دوربین حرفه ای عکاسی می دونم که از دوربینی که 30 سال پیش به کار میومده بدونم؟!"

-         " خب سرچ کن!!! کاری داره؟"

-         " آخه این داستانت مستنده! اطلاعات الکی که نمی شه داد!"

-         " مگه فیلمه که مستند باشه!! گفتم از یک رویداد واقعی الهام گرفتم. همین! لازم نیس مو به مو عین واقعیت باشه که! بشین بنویسش! می دونم یه کم سخته اما داستان خوبی می شه ها!"

-         " چه فایده داره وقتی چاپ نمی شه؟! اونقد سیاسیه حتی نمیشه گذاشتش تو نت!"

-         " ای بابا! نشه خب!! اصن تو چی کار به این کاراش داری؟! کاری که گفتم ُ بکن!"

دمغ می شود. زیر لب آرام چیزی می گوید و فنجانش را دست می گیرد.

نفر چهارم قیافه حق به جانب گرفته و انگار خیلی وقت است منتظر بوده نوبتش برسد. قبل از آنکه چیزی بپرسم پیش دستی می کند:

-          " من ننوشتم!!"

-         " چرا اونوقت؟؟"

-         " موضوعش تکراریه! تا حالا کلی داستان در موردش نوشتن. کلی فیلم ساختن. خیلی کلیشه ای!"

-         " مثلا؟!!!"

-         "مستأجر! ... مستأجر پولانسکی مثلا! "

-         " چه ربطی دارن اصن؟؟؟؟!!!"

-         " چرا ندارن ؟! شبیهن دیگه! .. یا مثلا شاینینگ!  به اونم خیلی شبیهه!"

-         " اصن این دو تا که گفتی که فیلم بود چه ربطی به داستان کوتاه داره؟!"

-         " کلیشه ای شده ! می فهمی؟ کلیشه ای!"

حسابی کفرم در آمده ! گوشه زبانم را گاز گرفته ام و دارد می سوزد. حوصله ی جر و بحث ندارم.

-         " بخوای به این چیزا فک کنی تا آخر عمرت یه داستانم نمی نویسی! بشین بنویس! کلیشه شده! کلیشه شده!!! بیشتر موضوعا تکراری شده! ما یه جور دیگه می نویسیمش.می فهمی؟! از یه زاویه دیگه بهش نیگا می کنیم". چیزی نمی گوید. انگار قانع شده است.

سراغ نفر پنجم که می روم از ریخت و قیافه ی زارش پیداست کاری انجام نداده. خودش رو می کند به من و می گوید:" باید طاعون را از نو بخونم! با یکی دو تا کتاب دیگه! فضاش خیلی کمک میکنه"

جواب می دهم :" خب بخون ! چرا معطلّی؟!"

-         " مگه تو وقت می زاری واسه آدم؟! اون همه کتاب قطور هزار صفحه ای ریختی رو سرم وقت سر خاروندن ندارم. شبم تا میام یه چیزی بگیرم دستم میگی رمان نخون! داستان کوتاه بخون ساختارش دستت بیاد! پس کی بخونمشون؟!!"

حق دارد. جای گله و شکایت نمی ماند برایم. یک ماهی وقت می دهم کتابها را دوره کند. سراغ نفر بعدی می روم و می پرسم : " اوضاع چه طوره رفیق؟" لبخندی از سر منفعت طلبی حواله اش می کنم.

-         " فک نمی کنی موضوع یه کم تازه ست؟ ....... به نظرم یه کم باید بگذره ازش! باید یه کم فاصله بگیری ازش. الان خیلی زوده بخوایم بنویسیمش"

خوب که فکر می کنم می بینم پر بیراه نمی گوید. راستش کار این یکی از همه سخت تر بود. یک هفته ای بیشتر از ماجرا نگذشته است. باید بیشتر و بیشتر درباره اش فکر کنم. باید حسابی تو ذهن پرداختش کنم و بدهم دستش  وگرنه یک داستان آبکی تحویلم می دهد.

سراغ نفر آخر که می روم دهان وا نکرده می پرد جلو و سرم داد می کشد: " ببینم!! اصن خودت چی کار داری می کنی؟!! ها؟!!! عوض این که هی می شینی وبلاگ می نویسی بشین داستاناتُ بنویس دیگه! به چه درد می خوره اینایی که می نویسی؟!"

حرف حق جواب ندارد. سرم را می اندازم پایین و فنجان چای را سر می کشم. سردِ سرد شده است.

 

 1- نمایش صندلی نوعی نمایش تئاتری است که به جای آدمها در صحنه از صندلی های خالی استفاده می شود.

/ 10 نظر / 23 بازدید
زهره

سلام دوستم[لبخند] ببینم دیر به یر مطلب میزاری یا من اینجوری به نظرم میاد [متفکر] اینجور که معلومه سرت خیلی شلوغه ! ضیافت عصرانه ... این همه ایده..! خوش به حالت رفیق![چشمک] هوای مارم داشته باش که دلمون برای سرک کشیدن تو نوشته هات تنگ میشه ![نیشخند] فضای داستانت آدمو یاد دفتر نشریه و سردبیر و تشکیلاتش می ندازه... به نظرم سر دبیرت باید تصمیمشو بگیره...[شوخی]

ساده بگم...(سمیرا)

[خنده]خدا رو شکر منم اینجوریم! هروقت بخوام یه کاریو بکنم هرکاری می کنم جز همون کار اصلی! وبلاگ نویسی بهترین سرگرمی و آرامشه

آنوش

احساسم این بود که 8 نفری که دعوا کردی، همشون خودت بودن، یعنی یک قسمتی از خودت که هر کدوم مسئولیت یه کاری رو به عهده گرفتن و انجام ندادن... :) منم دعوا کن. کلی کار عقب افتاده دارم :(

زینب

[سوال]نمی دونم چرا یاد کافه هنر افتادم

Davod

سلام خوبي؟ -------------------- كم ياب ترين و ريز ترين كدهاي جاوا اسكريپت براي زيباسازي وبلاگتون رو از سايت وارونه دريافت كنيد.... انواع قالب هاي وبلاگ_ قالب هاي جديد به زودي_ كدهاي زيباساز در انواع مختلف كدهاي با نمايش تصادفي شامل شعر و اس ام اس و سخنان جالب و مطالب عاشقانه و حديث و ... كد منع راست كليك، منع انتخاب متن ، پيغام به هنگام راست كليك كد پيغام به هنگام ورود و خروج كاربر كد فال انبيا كد فال حافظ كد طالع بيني ازدواج كد سنجش عشق در در وبلاگ كدهاي زيباساز ماوس شكلك هاي زيبا ساعت هاي فلش كد متحرك كردن عنوان وبلاگ كد عروسك مرلين كدهاي حمايتي محرم ، و تيم هاي ليگ برتر كد نمايش آيكون هاي دخترانه و فانتزي و .. به صورت تصافي كد معرفي وبلاگ به دوستان كدهاي جستجوگر گوگل آموزش اچ تي ام ال و ...... -------------------------- هر روز سايت با مطالب جديد آپ ميشود . پيشنهاد مي كنم در سايت عضو شويد.... موفق باشيد يا علي

بدلینک

سلام کاربر گرامي. در راستاي افزايش بازديد و در نتيجه افزايش مخاطبين وبلاگ و وبسايت شما، مفتخريم به اطلاع شما برسانيم که با تلاش و همت فراوان گروه بدلينک، يک لينک باکس شيک و فوق کارا براي شما عزيزان راه اندازي شده است و عضويت شما در آن کاملا رايگان بوده و براي هميشه نيز خواهد ماند. کافيست تا کد بدلينک را در قالب وبلاگ يا وبسايت خود قرار دهيد. لينک باکس ما طوري طراحي شده تا در نوار جانبي اکثر وبلاگ ها و وبسايت ها براحتي قرار گرفته و علاوه بر افزايش بازديد بر زيبايي هر چه تمام تر وبلاگ يا وبسايت شما نيز بيافزايد. همچنين وبلاگ نويسان و وبسايت داراني که در مجموعه اول اعضا ما قرار گيرند در هر هفته داراي يک لينک ثابت خواهند بود. با تشکر، تيم مديريتي بدلينک

آناندا

[گل]

شیدا

اول فکر کردم کلاسی چیزی داری میخواستم ثبت نام کنم[خجالت]

نرجس

حسابی کیفور شدم.. از ان نوشته هایی بود که ادم هی دوست داشت بخواند..بعد با ز بخواند..حتی اگر یه سردردی چیزی همچین جسمش را خسته کرده باشد..یا مثلا از امتحانی جایی امده باشد ولی هی بخواند این متن را..