بی خبری

صبح عجیبی بود. آسمان گرفته بود و خیال باز شدن نداشت. آفتاب سر نزده هیچ، هوا داشت تاریک و تاریک تر می شد .جلوی دروازه ی بزرگ آهنی  ایستاده بودم و مدام مابین هزاران نفر به جلو رانده می شدم. کسی باید در را باز می کرد. ساعت از هشت گذشته  و کلی دیر شده بود. هر روز همان ساعت پشت میزهایمان نشسته و به مانیتورهای سیاه خیره شده بودیم. جمعیت داشت بیشتر و بیشتر میشد، اما کسی در را باز نمی کرد. یکی گفت شاید امروز تعطیل است! اما نه! تقویم که چیزی را نشان نمی داد. گفتم شاید خبری شده است! شاید کسی مرده است! یعنی ممکن است مرده باشد؟! پرسیدم: " کسی مرده ؟". جوابی ندادند. انگار نمی شنیدند. دوباره پرسیدم :"شاید چیزی شده و خبر نداریم؟" مردی جواب داد: " ما همیشه بی خبر بوده ایم". راه باز شد و عده ای جلو آمدند. مشتهایشان را گره کردند و محکم به در کوبیدند. گفتند لابد نگهبان خوابش برده است. فریاد زدند: " نگهبان! خوابت برده است؟!". مردی جواب داد: "نگهبان همیشه خواب بوده است". دوباره به در کوبیدند. دوباره به در کوبیدیم. مشتهایمان را گرده کردیم و کوبیدیم. میله های آهنی دروازه سرد بود و روی پوست خطهای قرمزی جا می انداخت. یکی پایش را روی میله ها گذاشت و خودش را روی دروازه بالا کشید. سرک کشید توی حیاط و نگهبان را صدا زد.

بالاخره پیدایش شد. رنگ و رویش حسابی پریده  و چشمهایش گود رفته بود. انگار چند شبی می شد خواب به چشمش نیامده بود. پرسیدم: " چرا در را باز نمی کنی؟". هاج و واج نگاهم کرد.

سیل جمعیت من را هم با خود برد. سر از حیاط بزرگی در آوردیم. حیاطی بزرگ با موزاییک هایی خاکستری. از دور تا دور صدای جوشکاری می آمد.صدای جوشکاری و بوی گاز. این جا کجا بود؟!  حیاطی به این بزرگی با دیوارهایی به این بلندی. دیوارهایی که امتدادشان تا آسمان بالا می کشید. آسمانی که هنوز خیال باز شدن نداشت.

راه را نشانمان دادند. دو نفری آمده بودند و مدام فریاد می کشیدند. "از این طرف نه ! از آن طرف!". ما را روانه ی ساختمانی آنسوی حیاط کردند. پرسیدیم : " چه خبر شده است؟". تعجب کردند.گفتند: " مگر شما خبر ندارید؟". مردی دوباره تکرار کرد: "ما همیشه بی خبر بوده ایم".

به ساختمان انتهای حیاط رسیدیم. ساختمانی با آجرهایی قدیمی. پله های مارپیچی جلوی رویمان بود. پله هایی که ما را پایین و پایین تر برد و به زیرزمینی تاریک و نمور رساند. دری را باز کردند و اتاق بزرگی را نشانمان دادند. دور تا دورش دیوار بود و یک طرف پنجره ی مشبک کوچکی کمی پایین تر از سقف به چشم می خورد. باریکه ی نوری از آن روی زمین افتاده بود.

هر کسی کنجی نشست. صدای جوشکارها گوش را خراش می داد و بوی گاز اتاق را بر داشته بود. براده های آهن از پنجره به درون می ریخت. خواستم برای خودم روی زمین جایی باز کنم که ناگهان چیزی  منفجر  شد و نور خیره کننده ای چشممان را زد.  رفتم سمت دیوار و دستم را گرفتم به میله های پنجره و خودم را بالا کشیدم. دیدم آسمان سرخ سرخ شده است. از آنسوی دروازه آتش زبانه می کشید و مدام پیش می آمد. روگرداندم سوی جمع و فریاد زدم :" باید زودتر فرار کنیم".همگی به سمت خروجی اتاق حمله ور شدیم. اما در باز نمی شد. دور تا دورش جوش خورده بود و تکان نمی خورد. تنها راه خروجمان بسته شده بود. یکی گفت به کسی زنگ بزنید و کمک بخواهید. موبایل ها را در آوردیم و هر کدام شماره ای گرفتیم. آنتن نمی داد. بار دیگر سعی کردیم ولی بی فایده بود. انگار به کل ارتباطمان قطع شده بود.  دوباره سمت پنجره رفتیم و خودمان را بالا کشیدیم . باید یک راهی پیدا می شد. یک راهی که بشود به بیرون خبر داد. یک راهی که بشود کسی را به کمک طلبید. باید هر طور بود ارتباطی برقرار می کردیم. زبانه های آتش داشت نزدیک و نزدیک تر میشد و بوی باروت می آمد.

/ 8 نظر / 20 بازدید
جميل

كل تعابيرت كليشه و تكراري و بقول قدما مستعمله..بشين از اصطلاحاتي استفاده كن كه نخ نما نشده..اخه كي مياد تو داستان كوتاه از نور خيره كننده يا في المثل گوش را خراش ميداد استفاده كنه؟قرار نيست هرچه بذهنت رسيد بلادرنگ تايپش كني ژكوند جان..زود انزالي بد درديه(×راه حل؟وياگراي فكر و نوشتن و پاره كردن...) فحش ميدي بم؟ ناراحت نشو نقد همينه دي!

kh

[گل]

fairy

شبیه یه کابوس بود اینی که گفتیش..

آیدا

شبیه کابوسهای شبانه من بود و انقدر تلخ ،که نتونستم تا آخرش ادامه بدم.

شاباجی خاتون

من برداشتم جهنم و برزخ و اینا بود.که "ما همیشه بی خبر بودیم" دوس ندارم جهنم انقد تلخ باشه.دوس ندارم جهنمی باشه.راستش 4 خط اولشو که خوندم با این عکس فک کردم یه داستان قرون وسطایی مرموزه:دی عکس سوررئال دوس دارم.

زهرا

ممنون از حضورت...لینک.

آنوش

با ترس آدم های اون تو من هم ترسیدم ژکوند...