زنگ انشا"می خواهید در آینده چه کاره شوید؟"

-         اجازه خانوم ؟..... اجازه؟....

-         بله؟!...کیه سوال داره؟

-         خانوم ما......خانوم میشه ما یه بار دیگه انشامونو بخونیم؟

-         کدوم انشا جونم؟

-         همون انشای " می خواهید در آینده چه کاره شوید؟"

-         مگه نخوندی قبلا؟

-         چرا خانوم. حالا میشه یه بار دیگه هم بخونیم؟

-         بیا بخون جونم.

 

-         " موضوع انشا: می خواهید در آینده چه کاره شوید؟"

"ملالی نیست جز دور شدن گاه به گاه خیالی دور که ما به آن شادمانی بی سبب ......

-         این مزخرفات چیه؟ چند بار بگم از این جمله های کلیشه ای و بی معنی  ننویسین تو انشاهاتون؟

-         خانوم اجازه؟... خانوم به خدا این کلیشه ای نیس. اون موقعا کلیشه ای بود خانوم. الان عین واقعیته!

-         واقعیت چیه؟! واقیعیت چه ارزشی داره؟ چند بار بگم ما واسه نوشتن سراغ واقعیت نمیریم. واقیعیت همینه که تو کوچه خیابونه؟ خیلی دوس دارین این چیزایی که تو کوچه خیابونه؟!!

-         ما خانوم؟؟ .... نه به خدا خانوم.

-         پس دیگه از واقعیت چیزی ننویس.

-         چشم خانوم..

 

 

"بیست و دو سال و اندی پیش بود خانم معلم. همان روزهایی که پاییزش پاییز بود و پسرکی گوشه ی خیابان فرفره های کاغذی می فروخت. فرفره های رنگی کاغذی. تو یکی از  همین روزها که ما خوشحال و خندان شعر می خواندیم و استپ رقص بازی می کردیم و دنیا به کاممان بود مربی نازنین مهد کودکمان، بهتر از شما نباشد خانم معلم، نمی دانم مریم جون بود یا فرناز جون یا اکرم جون، از ما بچه های شاد و سرزنده ی دهه ی شصتی تو همان روزهای دهه شصتی پرسید می خواهید در آینده چه کاره شوید؟!

ما که انگار داخل آدم آمده باشیم از شادی در پوست نمی گنجیدیم خانم معلم و سر میزها وول می خوردیم که زودتر نوبتمان شود و برویم سر کلاس نطقی کنیم.

هر کسی به این سوال جوابی داد . لیلا که مادرش پرستار بود می خواست پرستار شود. علی و عرفان و احسان و بقیه می خواستند مهندس شوند. چند تایی هم آن وسطها بودند که قرار بود دکتر شوند. نیما هم که اتفاقا خیلی ناز و گوگولی بود و من آرزو می کردم دوست پسرم باشد گفت می خواهد خلبان شود. من خندیدم خانم معلم. نیما ریزه میزه بود و به نظرم آمد نمی تواند پرواز کند. یکی هم گفت می خواهد پلیس شود . من باز هم خندیدم خانم معلم. از همان روزها یادم داده بودند به پلیس ها اعتماد نکنم خانم معلم!  نوبت فرحناز شد. فرحناز با همان قر و قمیش همیشگی اش پاشد و رفت سرکلاس ایستاد و گوشه ی دامنش را با دو دست گرفت و چرخی زد. من به فرحناز خیلی حسودی می کردم خانم معلم. فرحناز عشوه گری بلد بود و همه می گفتند بزرگ شود چه می شود! من هیچ وقت عشوه گری نمی دانستم خانم معلم. فرحناز همینطور که روی پنجه خرامان چرخ می زد و به حضار تعظیم می کرد  با صدایی رسا و اعتماد به نفسی که در گیسوان سیاه بلندش نهفته بود گفت می خواهد خواننده شود ! من باز هم کلی خندیدم خانم معلم. گفتم احمق جون زن که تو ایران خواننده نمی شه. گفت من میشم و شد خانم معلم. الان جایی آنسوی آبها چیزهایی می خواند و نوک پنچه چرخهایی می  زند چه چرخهایی خانم معلم.. من که به خیالم عقل کل بودم و همه جا برایم منطق حرف اول و آخر را می زد چیزی از رویا و آرزو نمی دانستم. نوبت من که شد فکر می کنید چه جوابی دادم ؟ با همان جدیت همیشگی و سینه ی جلو داده و چانه ی بالا گرفته رفتم سر کلاس و رو به بچه ها کردم و گفتم من می خوام کارمند یه اداره بشم!! و شدم خانم معلم. کارمند جزء چند اداره ی فکسنی که هر روز کله صبح کارتم را از گوشه کیفم در می آورم و ساعت می زنم خانم معلم و باز عصر کارتم را از گوشه کیفم در می آورم و ساعت می زنم خانم معلم. و هی تکرار و تکرار و تکرار! این نهایت آرزوی من بود؟ من از همان روزها آرزو را در خودم کشتم خانم معلم.

روزهای پاییزی دیگری از راه رسید و پسرک فرفره فروش هنوز سر ظهر  که زنگ مدرسه به صدا در می آمد بساطش را پهن می کرد و می فروخت از قرار دانه ای 20 تومان. تو یکی از همین روزهای پاییزی یکی از همین زنگهای انشا من با همان چهار کلمه ی دست و پاشکسته ای که یاد گرفته بودم نوشتم " می خواهم در آینده معلم بشوم". آره خانم معلم. معلم شدن شد نهایت آرزوی من و به نظرم هیچ چیز هیجان انگیز تر از تخته ی سیاه و گچ سفید نبود. عصر ها به خانه رسیده و نرسیده مقنعه ی سفید تورتوری را از سرم می کندم و کتابی چیزی دست می گرفتم و  عروسکهایم را به صف می کردم و درس می دادم. بعضی وقتها هم کفری می شدم و داد می زدم و چند تایی را از کلاس اخراج می کردم. به نظرم معلمی شریف ترین شغل دنیاست خانم معلم. نه که فکر کنید این را جلوی روی شما بگویم ها.

چند سالی گذشت و ما چند کلاسی بالاتر رفتیم و سوادی بهم زدیم و انشا می نوشتیم چه انشایی. تو همان روزهای پاییزی که دیگر خبری هم از آن پسرک فرفره فروش نبود من می خواستم نویسنده و سیاستمدار بشوم خانم معلم. کتاب حقوق بشر می خواندم و مقاله های مثلا سیاسی می نوشتم و سر کلاس نطق می کردم چه نطقی. می خواستم کاری کنم کارستون خانم معلم. می خواستم همه چیز را یک تنه عوض کنم و ایران را گلستون. نشد خانم معلم. از یک روزی به بعد که درست نفهمیدم کی بود دلم آنقدر دیگر برای این مملکت نمی تپید. فکر کنم سیاست زده ای چیزی شدم خانم معلم.

چند سال بعد که هنوز سه چهار سالی تا کنکور باقی بود ما همه ی فکر و ذهنمان شد کنکور. معماری رشته تراز اول این مملکت بود و منطق فقط حکم می کرد سراغ اولین ها بروم و رفتم خانم معلم. ولی نشد. فاصله ام تا معماری 400 ، 500 نفر ناقابل بود که از قرار می کرد 10 ، 15 تست لعنتی. شاید هم کمتر شاید هم بیشتر. وارد رشته ای شدم به اسم مهندسی صنایع. می پرسید چیست؟ به خدا اگر بدانم خانم معلم. بعد از این همه سال هم هنوز سر در نیاورده ام. به گمانم مهندس صنایع کسی است که از کاه کوه می سازد خانم معلم. همان جمله ای که از دهان خودتان بیرون آمده را می گیرد و با کرور کرور جدول و نمودار و این مزخرفات دوباره تحویلتان می دهد . آنوقت کم کم سه ساعتی هم در موردش برایتان آسمان و ریسمان می بافد... فکرش را بکنید؟ من را نبینید الان اینقدر پر گویی می کنم . من اصلا مشکل حرف زدن دارم خانم معلم. نصف حرفها را در نیمه راه پر پیچ خمشان تا زبان هورت می کشم و قورت می دهم  . اصلا صحبت حرف زدن اینها که می شود کهیر می زنم و دلم پیچ می رود خانم معلم. 

و حالا در آستانه ی  بیست و هفتمین پاییز عمرم که دیگر هیج کجا خبری از آن پسرک فرفره فروش نیست یاد آرزوهایم افتاده ام خانم معلم. واگر از من بپرسید می خواهم چه کاره شوم جوابی ندارم. روزهایی هست که می خواهم نقاش شوم و روزهایی که می خواهم نویسنده شوم و روزهایی که می خواهم فیلمساز شوم و روزهایی که سر سوزنی استعداد مهندسی در خودم کشف می کنم. همه اینها در حالی است که هر روز آن کارت لعنتی را از تو کیفم در می آورم و روزم را شروع می کنم خانم معلم. البته یک شغلی هست که این روزها خیلی آرزویش را دارم . این که پیرزنی پیرمردی اهل فرهنگ و ادب پیدا کنم که هر روز صبح با رب دوشامبر ابریشمی روی ننویی بنشیند و فنجانی قهوه دست بگیرد و من تا بوق شب برایش کتاب بخوانم. راستی شما که عاشق ادبیات هستید و  کم کم پا به سن می گذارید، هر وقت حوصله اش را نداشتید یا چشمانتان سویی نداشت من حاضرم در مقابل مستمری بخور نمیری برایتان کتاب بخوانم خانم معلم. تا رسیدن آن روز، بدرود.

/ 3 نظر / 263 بازدید
مسعود

سلام دوست خوبم با مطلبی باعنوان" اتحاد یا تفرقه؟" به روزم [گل]

فاطمه

بدبود

mohammad

lqqqqfcvff fggbvbhvfbg بد بود یا نبود