حکایت ما و غدد اشکی!

نزدیک به دو ماه و یک هفته و دو روز است که اشکی نریخته ام! مانده ام ول معطّل یک قطره  اشک که شاید حلقه بزند توی چشم و آرام آرام از لای مژه ها راهش را پیدا کند و از روی گونه ها سر بخورد پایین. ولی انگار اشکستانهایم پاک خشک شده اند! کارم دیگر به التماس کردن رسیده است و همه ی همَ و غمم شده است درآوردن اشک خودم! اینست که ناز غدد اشکی را کشیدن هم برای ما داستانی دارد!

هر جا می روم، هر کار می کنم، به هر دری می زنم بی فایده است! همه ی ترفند های گذشته را پیاده کرده ام شاید این بار هم جواب بدهد. نداده است که هیچ حالم را خراب تر از خراب هم کرده است. همه ی عزیزانم را به عادت قدیم یکی یکباری در ذهن کشته ام! یعنی مرگشان را تصور کرده ام. با داستانی تازه سناریوی مرگ ناگهانی را نوشته ام و بعد توی ذهن همه ی نقش ها را بازی کرده ام. مراسم خاکسپاری گرفته ام، سرتا پا سیاه پوشیده ام و در مراسم شرکت کرده ام. بالای سر مرده که آرام آرام توی قبر گذاشته اند ایستاده ام، نشسته ام و دوباره ایستاده ام و خاک روی قبرش پاشیده ام. بعد هم از سر خاک بلند شده ام دست آنها را که تسلیت گفته اند به گرمی فشرده ام و راهم را کشیده ام و رفته ام. انگار نه انگار که کسی مرده است و این بازی قدیم ها جواب می داده است! دریغ از یک قطره اشک که ناقابل بیاید و بار سنگین دوماهه را از دوشم بردارد و ببرد! تازه خرواری هم فحش بار خودم کرده ام که الدنگ! آخر آدمها چه گناهی کرده اند که هر ماه یکی یکبار به دل تو بمیرند و زنده شوند!

داستان مرگ خیالی که جواب نداده رفته ام سر وقت موسیقی درمانی! مجموعه ای دارم ملغمه ای است از قطعات موسیقی! از موسیقی کلاسیک گرفته تا سنتی ایرانی و پاپ دهه ی پنجاهی و چند تایی که حتی زبانشان را هم نمی دانم. هر وقت دلم گریه بخواهد زار زار همین ها را می اندازم توی لوپ و آنقدر اشک می ریزم که سهمیه ی ماهانه ام تمام شود. از همین اشک ریختن های ماهانه است که می فهمم در سلامتم! می فهمم که هیچ جای نگرانی نیست و همانی هستم که بودم! ولی انگار "سِلِکشن اشک در بیار" هم برایم افاقه نمی کند این بار.

نهایت همه ی این بازی ها بغضی است که نیمه های راه به گلو نرسیده پشیمان می شود و برمی گردد. بغض می آید و می رود ولی جای پایش همانطور سنگین همانجا می ماند که می ماند! دریغ از یکی دو قطره که بیاید و بشوید و سنگینی را با خود ببرد. انگار کنید دو ماهی باشد جنین مرده ای را مدام توی شکم اینسو  آن سو بچرخانم، به در و دیوار بکوبم، چیز خورش بکنم که خودش بیفتد و سقط شود. آنوقت جنین همانجا سر دلم نشسته باشد و تکان نخورد که هیچ لاشه اش هر روز بیشتر و بیشتر باد کند. نه مشت بزند نه لگد بکوبد. فقط روز به روز تن آماس کرده اش توی تنم ریشه بدواند و ریشه بدواند و ریشه بداوند.

جایی خواندم اگر دیدید زنی نشسته و پشت هم سیگار می کشد بفهمید حالش از گریه کردن خراب تر است. اگر دیدید مردی جایی نشسته و گریه می کند بفهمید حالش از سیگار کشیدن خراب تر است! حکایت این روزهای من است انگار!

/ 17 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ساده بگم...(سمیرا)

وقتی که نخوای، اشکا خود به خود میان..کم محلی کن که اصرار کنن برای بیرون اومدن از چشمات!

آناندا

[گل]... بالاخره میان...مثل من که مدت ها بود حسرت ی قطره اشک داشتم و مونده بودم با ی بغض بزرگ و ی شب بالاخره سرزیر شد...خیلیم سرزیر شد

بوسه در برف

منم اینجوری شدم احساس می کنم یا دردم واقعی نیست که اشکم نمیاد یا ته دلم یه نور امیدی هست که فقط ناخودآگاهم خبر داره وقتی اشکم نمیاد خوشحال میشم فکر میکنم یعنی نباید گریه کنم و کارها زمانی که اصلا انتظارش رو ندارم ردیف خواهد شد مسخره س نه ؟ البته شاید هم گریه تموم شده

کسرا

این شیدا همه ی دوستاش یه جورایی شبیه خودش اند...

{{*!*}}

گاهی به خودم که فکر می کنم اشکم می ریزد...

sajede

foqolade bood azizam mese hamishe

Ms.butterfly

خوش به حالت که اشکت در نمی اد . خسته شدم بس که وقت و بی وقت اشکم در میاد .

کاریابی

سلام دعوت میکنم از جویندگان کار و دارنگان آگهی و کسانی ک به دنبال جذب افراد خاصی میگردند از سایت استفاده کنند

زینب

سلام. گریه ناک نباشی ژکوند جان. یه لبخند بکشی بد نیست. برای نقاشیهایت دل تنگیم

الف.ر

این همه موضوع برای باریدن ... برگ زردی که از درختان پاییز جا مانده در تابستان ... قصه مردی که در خود فرر رفته ... قصه خورده شیشه هایی که بر دست و پاهایمان می رود ... حکایت زن فاحشه ای که با بادها می خوابد ... حکایت دیوارهای بلند ... فاصله ها ... زمزمه های فراموش شده ... رویاهای ترک خورده ... آرزوهای کپک زده ببار .. بر همه این ها ببار ...