یاردبستانی من

اول مهر ماه 1385 بود. بعد از 16 سال دانش آموزی و دانشجویی روز اول پاییزم خالی از هر نیمکت و تخته و استادی غمگین بود و تنها. ساعت 9 میدان ولیعصر کلاس کنکور کارشناسی ارشد داشتم و دلم هیچ رقم راضی نمی شد  سری به دانشگاه نزنم. راهم را کج کردم به سمت دانشگاه علم و صنعت که هنوز مهر فارغ التحصیلی ام را نزده بود. از در جنوبی که رفتم تو دلم ریخت. همه خاطرات تلخ و شیرین 4 سال گذشته آمد جلوی چشمم. زمین دانشگاه از باران پاییزی خیس بود و بوی نم چوب پیچیده بود لای درختها. سربالایی دانشگاه را رفتم تا نزدیکیهای درب اصلی و سردری که به تازگی ساخته بودند. راهم را کشیدم سمت کتابخانه مرکزی و پشت دانشکده قدیم برق و .. بغض گلویم را گرفت. چقدر همه چیز زود گذشته بود.... همه ی آن کلاسهای رفته و نرفته. همه آن با هم بودنها و تنها بودن ها. همه آن اعتراضها، تریبونها، تحصنها.شورای صنفی، انجمن اسلامی، آمفی تئاتر بهرامی، کریدور، سایت مرکزی، تریای دخترا، کانون فیلم....

روی یکی از نیمکتهای خیس پشت دانشکده قدیم برق نشستم. زودتر از آنی بود که بشود زوجی را آنجا پیدا کرد. یاد آن روز سرد زمستانی وسط بهمن ماه افتادم. همان که دانشگاه یکدست سفید بود از برف و من گریه امانم را بریده بود. همان که فکر می کردم زندگی ام به آخر رسیده و نرسید. یاد آدم برفی بزرگه افتادم که با  شال گردن قرمز بغلش عکس گرفتم و نفهمیدم عکسم کی از آن دوربین پاک شد! رفتم پایین تر. یاد کانون فیلم افتادم. یاد لحظه ای که برای اولین بار موسیقی پریزینر فیلم آبی را در آمفی تئاتر شنیدم و مبهوت اشک می ریختم. یاد آن روز عجیب 20 سالگی افتادم. روزی که از دکه روزنامه فروشی سر راه دو نخ سیگار و یک کبریت خریدم و  پشت تریای دخترا در یک کنج تاریک تنها سیگارم را روشن کردم و سرفه هام را تو گلو خفه کردم.

دلم برای چی تنگ شده بود؟ برای آن روزهایی که رفت و من قدرش را ندانستم؟ برای  کلاسهایی که باید می رفتم و نرفتم؟ برای عشق هایی که باید می داشتم و نداشتم؟! بغض گلویم را بیشتر و بیشتر فشار می داد و من بی توجه بهش راهم را کشیدم و از در دانشگاه زدم بیرون. تو صف طویل تاکسی های خط ولیعصر منتظر شدم و بالاخره خودم را چپاندم در یک تاکسی. از شروع کلاس کنکور یک ساعتی گذشته بود و من نمی دانستم کجا دارم میروم! هرجا که بتوانم این بغض لعنتی را قورت بدهم و از دستش خلاص شوم. گوشم را  تیز کرده بودم برای اخبار رادیو پیام که صدای موسیقیش بلند شد. صدای یار دبستانی من بود و بغض ترکیده ی من  و اشکهایی که بی توجه به حضور دیگران آرام آرام پایین می ریخت و صورتم را خیس میکرد.

 

/ 0 نظر / 17 بازدید