روزهای یخ زده ی یک مجسّمه

از چهار راه فاطمی که پیاده روی چپ کارگر را می روم پایین، رویش را  آرام آرام می چرخاند سمتم و لبخند می زند. خوب که نگاه می کنم می بینم روز به روز چشمهایش دارد بیشتر و بیشتر گود می رود و کبودی روی گونه هایش هر روز پررنگ و پررنگ تر می شود. ماسک سفید را از جلوی دهان می زنم کنار و همانطور که از کنارش می گذرم کجکی لبخندی حواله  اش می کنم. اخمهایش را می کشد توی هم و لب و لوچه اش آویزان می شود. به خودم می گویم حق دارد! هر کس دیگری هم بود، از این که هر روز و همین ساعت چشمش به سر و صورت بی رنگ و روی من بیفتد همینطور بق می کرد و آن گوشه می نشست. همین روزهاست که دیگر طاقتش طاق شود و با دیدنم بالا بیاورد. بی آنکه نگاهی به خودم توی آینه انداخته باشم، روپوش مشکی بور شده ای را کشیده ام به تن و شالی را انداخته ام روی سر و راه افتاده ام توی خیابان. باز قدیم ترها، توی این سفیدی صورت، بی هوا رنگ سرخی میزدم روی لبها و چند تار مویی رها می کردم روی پیشانی. این روزها که زیر ماسک دیگر چیزی پیدا نیست از صرافت همگی افتاده ام.

از کنارش که می گذرم و چند قدمی دور می شوم، دلم طاقت نمی آورد. بر می گردم پشت سر  و باز نگاهش می کنم. تا همه ی سهم روزم را از صورتک برنزی اش برندارم دلم راضی نمی شود. می بینم دهانش وامانده و مثل هر روز دارد هاج و واج نگاهم می کند. ماسک را می کشم بالا، از زیر چانه تا زیر چشم، سرازیر می شوم توی خیابان.

سر بلوار که می رسم ربع ساعتی می ایستم. آنقدر که همه به ریش نداشته ام بخندند و چراغ عابر پیاده برایم سبز شود. آنسوی خیابان نرسیده به شانزده آذر، از پشت شیشه گردن می کشم و سرکی توی گالری بهزاد. اگر بومی باشد و رنگی یا حتی کاغذی و قلمی دستگیره را می چرخانم و در شیشه ای را هل می دهم به جلو. دستهایم که توی جیب مدام کلید را می چرخاند، نگاهم عاقل اندر سفیه از تابلویی سُر می خورد روی تابلویی دیگر. به میزهای گرد و فنجان های داغ و دختران خندان که رسیدم غمی می آید و صاف می نشیند کنج دلم. ماسک را از نو می کشم روی دهان و بی صدا از در گالری بیرون می زنم .

صدای موسیقی که از سوراخهای ریز هدفون پخش می شود توی گوش و می رود بالا و بالاتر، گامهایم بلند و بلند تر شانزده آذر را می رود پایین و می پیچد به چپ. سر در بزرگ با آن میله های زشت و سیاه سایه اش را می اندازد روی سرم. زیر چشمی که نگاهش می کنم؛کتابِ به آن بزرگی؛ چه داستانها که ندارد برای گفتن!

 مسیرم مستقیم سمت چهار راه وصال است . خواسته و ناخواسته راهم کج می شود داخل کتابفروشی. چند تایی را که از قفسه ها بیرون کشیدم و خوب زیر و رو کردم، یکی را برمی دارم و روانه می شوم سمت صندوق. لبخند فروشنده از صورتک برنزی زشت تر نباشد زیباتر نیست. بی آنکه نگاهم کند کتاب را می چپاند توی پاکتی و پاکت را می زنم زیر بغل و وصال را می روم بالا. آنقدر که نفسم بند بیاید و خورشید از آسمان غیبش بزند.

 به خانه که رسیدم چای را دم می کنم و می نشینم پای کتاب. می دانم تا فردا که صورتک برنزی باز برایم لبخند بزند و آن کتاب بزرگ با میله های سیاه سایه اش را پخش کند روی سرم و فروشنده پاکت دیگری تحویلم بدهد قصه ی این کتاب به سر رسیده است.

 

 

 عکس: تندیس "ریتم در فضا" باغ موزه ی هنرهای معاصر تهران.

/ 19 نظر / 42 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

سلام دوست عزیز از آشنایی با وبلاگت خوشحالم... مرسی از نوشته دلنشینت درباره دوست!!![گل]

اشوب

دست بيانداز دور گردنش گرم داشتنت كه باشد چشمهايش آرام مي گيرد

م.پرنده

خیلی خوب نوشتی باهات همراه شدم و تونستم به راحتی تصویرسازی کنم انگار خودم بودم

آنوش

چه دنیایی شده، مجسمه به این بی ریختی هم واسه آدم قیافه می گیره! دوست داشتم نوشتت رو.

زاهد

مـــرگ خواهـــد آمـــد و با چشمـــان تو خواهـــد نگریست.

ساده بگم...(سمیرا)

با این توصیفی که از گشتن تک نفره کردی، از جاهایی که دوست دارمشون، هوس کردم اونجا باشم یا اگر نه، توی یکی از این فضاهای این مدلی شهرم بچرخم. * آپتو که خوندم بالاخره از خونه کنده شدم و رفتم کتابفروشی :)

آناندا

[گل] ماهستیما[چشمک] این حال و هوای جدید وبلاگتو بیش تر دوست دارم.

آرش

پس تو هم این عادتا رو داری ؟؟؟ ای بابا فکر کردم فقط من این کارارو می کنم .... دست زیاد شد

آیدا

به دلم نشست نوشته ات و نمیدانم چرا غمگینم کرد. انگار قصه همه صورتکها کم و بیش شبیه هم است.

جوانه

عجیبه ولی من آرزوی همچین روزهایی رو میکنم که صبح از خونه بزنم بیرون و تا دیر وقت برنگردم و کسی هم زورکی احوالم رو نگیره .جدا خوش به حالتون