هزار هزار ورق خاطره

 چمدان سیاه قدیمی را از انباری خانه ی پدری بیرون کشیدم. ده سانتی خاک رویش نشسته بود و بوی نا می داد. قفل چمدان را که شکستم پانزده شانزده دفتر کت و کلفت و صدها ورق چرک نویس و چندین نامه و کارت پستال و عکس و پاره های مجله ریخت بیرون. دفترهای یادداشت روزانه، مقاله ها، انشاهای مدرسه، چیزهایی که برای نشریات دانشجویی می نوشتم و نامه نگاری های دوستان. روی هم می شد هفت هشت هزار کاغد دست نوشته. هفت هشت هزار کاغذ تلاش روزانه ی من برای نوشتن. هفت هشت هزار کاغذ سیاه مشق.

همه چیز از بیست و پنج شهریور هفتاد و چهار شروع شد. از رو دلسوزی بود یا پدر کشتگی یکی دوسالی میشد ما را زود راهی کلاس و مدرسه می کردند. این بود که مهر هم معنایی نداشت. دیگر بوی باران و نم خاک نبود، هر چه بود آفتاب تند و تیز تابستان بود که خیال رفتن هم نداشت. روز اول، زنگ اول ما که داشتن چندین و چند معلم برایمان تازگی داشت به انتظار نشسته بودیم. در که باز شد زنی دراز و قوزی با عینکی ته استکانی و فریمی عسلی پا در کلاس گذاشت. خانم م. بود، دبیر ادبیات که البته ما این را بعدها فهمیدیم. وقتی دو سه دوری اسمها را زیر و رو کرد و از معنا مفهومشان پرسید بی مقدمه گفت" از همین امروز یک دفتر بردارید و بنویسید! برای همیشه" . این شد که ما نوشتیم. از آن روز برای همیشه. صاحب دفتری شدیم به نام یادداشتهای روزانه و ذوق کردیم که سوادمان تا اینجا هم قد کشیده است. اوایل فکر می کردیم لابد این هم نوعی مشق شب است و بعدها نمره ای دارد. وقتی فهمیدیم اجباری در کار نیست دفتر خیلی ها سفید و تا نخورده باقی ماند. خانم م. روز دوم با "بابالنگ دراز" آمد. جای کتاب درسی و شعر نظامی، "چهارشنبه شوم" بابا لنگ دراز را خواند. من عاشق "بابا لنگ دراز" بودم. لابد همه دوستی ها همینطور شکل می گرفت . دو نفر یک زمان، یک کتاب. دو نفر یک زمان یک احساس یا دو نفر یک زمان یک نیاز. روز سوم که با قطع کوچک و آّبی "کیمیاگر" آمد فهمیدم چیزی ما را به هم ربط می دهد. چیزی که فراتر از استاد و شاگردی بود. با این که بیشتر بچه ها دل خوشی از او نداشتند و می گفتند سر کلاس روده درازی می کند و حوصله همه را سر می برد، من دوستش داشتم . وقتی با همان ته صدایش" بوی جوی مولیان" می خواند انگار دنیا را از آن خود کرده بود یا وقتی به هزار زور و زحمت ضبط صوتی از دفتر می گرفت تا برایمان سهراب بگذارد با صدای شکیبایی یا ناظری.  بعد ها که شنیدم انشا از درس های مدرسه حذف شد دلم به حالش سوخت. بیچاره همه عشقش همان چهار خط نوشته های ما بود. خبر نداشت سیاست طور دیگری اقتضا می کرد. بالاخره آموزش پرورش هم مسئولیتی داشت. حافظ جان بچه های مردم بود که بعدها دست بر قضا نکند اتوبوسشان قعر دره ها بیفتد یا حلقه حلقه ی زنجیرها شوند.

اولین یادداشت روزانه ام که در واقع اولین دست نوشته ی موجودم هست را می گذارم اینجا. خواندنش خالی از لطف نیست. هر چند تک و توک غلط املایی دارد ولی خرده ذوق نوشتنی هم کنارش هست. خوب شد آن سالها وبلاگ نبود وگرنه دست خط آن روزهایم را نداشتم.

 

/ 10 نظر / 22 بازدید
elham

سلام چطوري ؟ از قالب وبلاگت خيلي خوشم اومده از کجا آوردي اين قالبو ؟ منم يک وبلاگ دارم دوست دارم باهام تبادل لينک بکني اگه دوست داشتي بيا تو وبلاگمو منو لينک کن تا منم لينکت کنم . موفق باشي http://zanasho4.persianblog.ir/

آناندا

وای! این پستتون خیلی حس خوبی بهم داد . ممنون .

net send joconde : mano yade daftaram endakhti engar manam bayad beram soraghe chamedonaye khak gerefteye khuneye pedari ....

روشا

ناخودآگاه ناخودآگاه شما خوب می نویسد خانم ژکوند.

روشا

ناخودآگاه خودآگاه البته:)

mahis

می دونی گاهی فکر می کنم دیدن تو اون روز صبح اول مهر که یه ساعت هم زود رسیده بودی بی دلیل نبوده. فکر می کنم واقعاً شانس آوردم. موفق باشی

زهره

شاید خرافاتی باشم ..اما انگار سالها و ماهها ّپیوند مشترکی ایجاد میکنه بین آدم ها ..این اتفاقی نیست ! تکراریه ولی شروع منم از همون سالها بود با این تفاوت که انقدر خوش شانس نیستم که نوشته های اون سالهامو داشته باشم[ناراحت] با این همه خوشحالم که به دست تو اون خاطرات جوون گرفت...ممنونم ازت[قلب]

غزل

از امروز بنویسید! برای همیشه! جدا هم نمیشه نوشتن رو کنار گذاشت، هر چند که گفتی خیلی از دفترها سفید موند ... اما من یه زمانی اگه هر روز صب یکی دو صفه نمی نوشتم انگار کوک ذهنم به هم خورده بود. خیلی وقتام که ناراحتم یا یه چیزی ذهنم رو درگیر کرده تا ننویسمش درست نمی شم. گاهی فک می کنم این یه ضعفه که نمی تونم بدون نوشتن فکرم رو جمع و جور کنم

حسام

خیلی این متنتونو دوست داشتم.شاید واسه این بود که من هم شبیه همین ماجرا رو داشتم.فقط من نوشته های اون روزامو دیگه ندارم.

حسام

خیلی این متنتونو دوست داشتم.شاید واسه این بود که من هم شبیه همین ماجرا رو داشتم.فقط من نوشته های اون روزامو دیگه ندارم.