کافه نشینی

 

 

فکر نمی کردم تنهایی از پَسَش بر بیایم! کافه نشینی را می گویم. چند باری که بعد از ظهرها لابه لای دفتر دستک ها و کتابها خوابم برد و کابوس پشت کابوس سراغم آمد گفتم هر طور هست باید بزنم بیرون. فکر می کردم نوشتن توی کافه از آن تله های روشنفکر نمایی است که باید شش دانگ حواسم را جمع کنم تویش نیفتم. دو سه  باری از جلوی کافه ای رد شدم و سرکی کشیدم و نیمه ی راه برگشتم. جدا از ترس توی تله افتادن می ترسیدم همه تماشایم کنند. با انگشت نشانم دهند که نگاه!  فلانی همیشه تنهاست! این بود که چند بار اول تا چای و قهوه ام تمام شد هرچه نوشته بودم و ننوشته بودم را جمع می کردم و فلنگ را می بستم و می رفتم. تا این که کم کم عادتم شد. حالا هر از گاهی یک جلد کتاب و چند برگ کاغذ و قلمی را می اندازم توی کیف و روانه می شوم به یکی از کافه های شهر. پیدا کردن گوشه ی خلوت و دنج توی این شهر کار حضرت فیل است! هرجا بنشینی سر و کله ی مزاحم ها پیدا می شود. یا یگ گروه از بچه های شاد دوره ات می کنند و آنقدر توی سرو کول هم می زنند که رشته ی کار از دستت خارج شود. یا یکی چهارچشمی زل می زند به قلم و کاغذت و دیگر نوشتنت نمی آید. انگار توی این مملکت هنوز فرق کافه و دیسکو را ندانند. درست همان موقع که چهار فصل ویوالدی ذهنت را پرواز داده ساسی مانکن تو را با مخ به زمین می کوبد. تازه شانس بیاوری قهوه اش طعم آب زیپو ندهد! ولی با تمام این حرفها کافه نشینی بد هم نیست. حال و هوای آدم را عوض می کند و سوژه های جدید دستت می دهد و وادارات می کند بنویسی.

 

/ 15 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهره

تبرییییییییییککککککککککککککککک!!!![تایید] از اونجایی که مزخرف ترین بخش قضیه رو به سلامتی و با سربلندی رد کردی ....[ماچ] کارت خیلی درسته دختر[چشمک] من که از الان برای یه شیزینی درس درمونف لحظه شماری میکنم.......[نیشخند] خوش به حالت[ابرو]

ساده بگم...(سمیرا)

ازین فانتزیا که منم همیشه دلم می خواد انجام بدم اما ازون کلافگیا که گفتی ترس دارم و بعدش هم کافه ای که به دلم بشینه اینجا نیست شاید دلو به دریا زدم :)

مصطفی لک قمی

سلام.بیش از کافه نشینی تان همه رتبه 18 را می بینند و پشتکاری که شما را به اینجا رسانده.معلوم است که متن برای خودتان هم جذاب نبوده که پیوستهای اش از خودش بیشتر است.کافه نشینی اینجا هم سخت تر است و هم مصنوعی تر,آنورآبی ها کافه رفتن شان واقعی تر است و فضایی که ایجاد می شود هم طبیعی تر.مهمتر از همه که در نوشته تان آوردید,کسی به آدم نگاه هم نمی کند.خودت هستی و رویاهایت.راستش گاهی وقتها فکر کردن هم در حضور دیگران سخت است.اما بابت رتبه من هم تبریک می گویم و آرزو می کنم در رشته مورد نظرتان قبول شوید و پدر را هم از نگرانی در آورید.موفق باشید

سارا

ظاهرا دانشگاه هنر توی تدریس و اینا بهتره ولی خب دانشکده هنرهای زیبا از جنبه های دیگر بهتر است

niloofar

اِ.. مبارک باشه... پس یه شیرینی مارو مهمون کن[هورا]

آرش

کافه باید یه جایی مثل خانقاه باشه . ساکت و مخصوص خودت . یه نموره هم تاریک . دوست دارم همچین پاتوقایی رو :) بابت ارشد تبریک

آنوش

تبریک بابت کنکورت ژکوند، باید دالام دیمبو راه بندازیم از همین الان... :)

فوبیک

تبرییییییییییییییییییییییک!!!! تبریک وحشتناااااک

الی

من دانشگاه هنر درس خوندم و دانشگاه هنر رو ترجیح میدم هنوز هم... البت در این مملکت آدمی در ارشد هیچ یاد نمیگیرد و صرفا گذران وقت است کمااینکه من ارشد را هم گذراندم و الان فوق لانسم را قاب کرده و کنار تمام بیهودگیهای دیگر زندگیم آویختم... ولی با همه این تفاسیر تبریک... امیدوارم دانشگاه هنر رو انتخاب کنی...