باور

می گفت پدرش دو روز آخر زل زده بود به دیوار سفید اتاق بیمارستان و چند اسمی را مرتب زیر لب تکرار میکرد. خوب که گوش می کردی اسمهایی میشنیدی متعلق به آدمهایی که سالها بود مرده بودند و هیچ ربطی به هم نداشتند. می گفت چشمهایی را که سفیدی اش به زردی چرک تغییر رنگ داده بود با هزار زحمت باز نگه داشته بود و روی دیوار سفید اتاق بیمارستان می چرخاند. هر چقدر هم دقیق می شدی روی دیوار، چیزی نمیدیدی. می گفت دو روز آخر چندین بار دستهای بی جانش را که حتی قدرت نگهداشتن در دستان ما نداشت مستقیم به جلو باز کرده بود. انگار بخواهد آنها را در دستی آشنا بگذارد یا کسی را در آغوش بگیرد. دستتش را که می گرفتی پس می زد و باز به همان حال بالا نگه می داشت. می گفت روز قبل از این که برای همیشه از پیشمان برود؛ همینطور که دو دستش را دراز کرده بود خودش را کمی از تخت بلند کرد، اما انگار که جانش را نداشته باشد دوباره پخش تختخواب شد. روز آخر که جانش را پیدا کرد، کمی نیم خیز شد و بعد برای همیشه رفت.

 

خیلی سعی کردم یک توجیه منطقی برای این قضیه پیدا کنم که باورهای قبلی ام تغییر نکند. نتوانستم.

 

/ 0 نظر / 13 بازدید