درد دل کسی که می خواهد داستان نویس شود!

از دیشب ده پانزده باری میل باکسم را چک کرده ام. شاید بیشتر، شاید هم کمتر! لابه لای ایمیل های تبلیغاتی و غیر تبلیغاتی را خوب زیرو رو کرده ام نکند ناغافل چیزی از دستم در رفته باشد. حتی توی اِسپم را هم سرک کشیده ام. سرک که هیچ باید اعتراف کنم آنجا را هم شخم زده ام. بعد به خودم دلداری داده ام که اصلن از کجا معلوم نظرش را برایم ایمیل می زند؟! لابد می گذارد هفته ی بعد روی همان کاغذ سفید خالی ته داستان همه چیز را برایم می نویسد. ایراد و اشکال که حتمن دارد. شاید هم فراوان! بعد به خود می گویم اصلن شاید هنوز نخوانده باشد! مگر من آن دو داستانی را که یک هفته است برای نظر خواهی به ایملیم فرستاده اند خوانده ام؟ خب آدم است دیگر! هزار کار و گرفتاری دارد. ممکن است وقت نکرده باشد اصلن. اما چیزی هست که مدام ته دلم را می لرزاند. دست از سرم بر نمی دارد لعنتی! طوری که باز وسوسه می شوم سرکی بکشم توی میل باکس و ببینم خبری شده است یا نه! به خودم می گویم نکند مزخرفی بیشتر نبوده باشد! راستش همه ی سه ماهی که درگیرش بودم و روز به روز جملاتش را پس و پیش می کردم و بارها و بارها برای خودم می خواندمش مطمئن شده بودم که اولین کار جدی من است. منظورم این است که بعد از یکسال سر و کله زدن با کتابها و نوشتن چند داستان که خودم را هم آنچنان راضی نمی کرد این یکی با بقیه فرق داشت. همه ی زندگی ام شده بود. صبجها از فکرش از خواب بیدار می شدم و شبها به خواب می رفتم. آنقدر با آدمهایش عجین شده بودم که فراموش کرده بودم وجود ندارند و همه ساخته ی ذهن خودم اند. پا به پایشان آنقدر رفتم سفر و برگشتم که از نفس افتادم. برگهای چرک نویس داستان را توی کوله پشتی قرمز آنقدر این سو و آن سو چرخاندم که پاک چروک شده اند و قطره های باران رویشان جا به جا لک انداخته است. هر بار که کاغذ ها را می کشیدم بیرون به خودم می گفتم حواست را خوبِ خوب جمع کن، این یکی قرار است تو را محک بزند. بالاخره باید دستت بیاید چند مرده حلّاجی! اصلا حلّاجی یا نه؟! ولی وقتی کاغذهای پرینت گرفته ی داستان را می گذاشتم توی پاکت کاهی و می دادم به استاد مطئمن بودم از دو حال خارج نیست! یا خیلی خوبست یا خیلی بد! نفهمیدم چرا از همان اول حد وسطی برایش قائل نشدم! اگر شده بودم لابد امروز خیالم کمی راحت تر بود.

وقتی همه ی کار و بارت را تعطیل می کنی به هوای نوشتن و همه ی زندگی و فکر و ذهنت می شود داستان، ترسی یواشکی و آرام می آید و رخنه می کند کنج دلت. زیر لبی به خودت می گویی نکند نشود و سراسر خیال واهی بیشتر نبوده باشد این ذوق و قریحه ی داستان نویسی؟! خودت بهتر می دانی آنوقت دیگر چیزی برایت نمی ماند آویزانش شوی برای ادامه ی زندگی! ولی اگر روزی هزار بار هم به خودت بگویی نباید زود زانوی غم بغل گرفت و باید نوشت و نوشت، خواند و خواند، افتاد و بلند شد اما باز هم مگر به همین سادگی است؟! ترسی هست همیشه از ننوشتن یا نوشته نشدن که تا ابد دست از سرت بر نمی دارد!

/ 20 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فتانه

سلام دوست عزیز. دیروز تقریبا کل آرشیوت تا بهمن90رو خوندم و به نظرم بدون اغراق توانایی نویسنده شدن در شما خیلی زیاد وجود داره و مطمئنم روزی به این آرزوی قلبیت میرسی.

lithium

من بیشتر داستانهام رو میزارم رو وبم و نظر خواننده هامو میپرسم. با یکی که حرفه ای باشه سرو کار ندارم که بهش بدم و نظر تخصصی بده!

قاصدک

سلام...بگرد...شاید پیدایش کنی اون چیزی رو برات ارزش داره...[گل]

sh

هوم ... آره ؛ بد وختاييه اين پشت سر هم باز كردن ميل باكس . پوووف :|

مژگان

چی شد بلاخره ؟ایمیل اومد؟نتیجه چی شد؟

آنوش

نترس! با تمام قدرت برو به سمت هدفت... همین... :)

ساده بگم...(سمیرا)

خسته نباشی... این طور که وقت گذاشتی حتما به اون چیزی که می خوای میرسی..مطمئن باش به قول قانون سوم نیوتن هر عملی عکس العملی داره :)

کسرا

دوس داشتم تو بلاگفا بودی...

ف.

نوشتن سخت است، می دانم. من هم داستانم دادم برای نقد، بیش تر از 3 ماه است جوابی نیامده است! هر دفعه هم که نقاد محترم را میبینم، میگوید همین هفته نظراتش را میل می کند. اما می دانی مهم نیست. مهم من یا ماهاییم که می نویسیم. تازگی ها فهمیدم که نوشتن برای خواننده چه قدر سخت است. سخت. آدم مدام باید فکر کند که الان خواننده چه فکر می کند. و نکته ی مهمتر این اواخر، هربار که یک دنیای جدید را خلق می کنی، نواقص دنیای قدیمت پیدا میشود. اگر از دنیای قدیمت دل نکنی. دنیای جدیدت نابود می شود.