همسفر خط راه آهن- تجریش

در که باز شد هر طور بود خودم را جا کردم. کیپ تو کیپ آدم ایستاده بود و جای سوزن انداختن نبود. از لای دست و پا و ساک و زنبیل مسافرها کج و معوج گذشتم و به ته اتوبوس رسیدم. بالای سر زنی که داشت اسکناس مچاله شده ای از گوشه ی کیفش بیرون می کشید ایستادم. زن تا چشمش به من افتاد اسکناس را از نو چپاند توی کیف و چنان روی صندلی لم داد که فهمیدم خیال پیاده شدن ندارد. هوای اتوبوس دم کرده بود و بوی عرق و نم می داد. سر چرخاندم سمت پنجره ی نیمه باز تا هوایی به سر و صورتم بخورد و نفسی تازه کنم که چشمم به او افتاد. از پشت سر هم می شد شناختش. همان روسری سیاه رنگ و رو رفته را که بالای سرش گیپور پاره پوره داشت از پشت گردن گره زده بود و همان جای همیشگی نشسته بود. با دیدنش دلم شور افتاد. حوصله ی دردسر نداشتم و ویرم گرفت از اتوبوس پیاده شوم. با این که توی یکی دو هفته ی گذشته بار دوم سومی بود او را می دیدم اما عادتم نمی شد. انگار همان اوایل خط سوار می شد. جایی نزدیک راه آهن و لابد جایی نزدیک تجریش هم پیاده می شد. همیشه قبل و بعد از من  روی همان صندلی اول ردیف سمت راست کنار در نشسته بود. با همان فیگور همیشگی که میله جلوی رویش را سفت می چسبید.

 یکی از مسافرها پیاده شد و جایی روی صندلی های عقب جلوی بوفه نشستم . این بار برعکس هر بار کامل توی دیدم بود و می توانستم خوب زیر نظرش بگیرم. سرش را تکیه داده بود به پنجره و داشت بیرون را تماشا می کرد. شاید هم خوابش برده بود. از یکی دوباری که با هم چشم تو چشم شده بودیم تصویر کمرنگی در ذهنم نقش بسته بود. صورت رنگ پریده و ابروهای پرپشت مشکی داشت. نامرتب و اصلاح نکرده. سن و سالش را نمی شد حدس زد اما آنقدرها هم پیر به نظر نمی رسید، یعنی موهای سیاهش که از زیر روسری بیرون می زد به نظر رنگ شده نمی آمد. لاغر اندام بود و همیشه سرتا پا سیاه می پوشید. به گمانم یکی دو دندانش هم افتاده بود. شاید هم شکسته بود. همان یکباری که موقع پیاده شدن پرسیده بود ساعت چند است متوجه اش شده بودم.

حسابی رفته بودم تو نخش. این بار هر طور بود باید سر از کارش در می آوردم. چنان محو تماشای خیابان بود که با بلند شدن مسافر کنار دستی هم رو بر نمی گرداند. آرامش غریبی داشت که برایم باور کردنی نبود.

یکی دو ایستگاه مانده به میدان ونک دلم به تاپ تاپ افتاد. دیدم کم کم دارد گذرا نگاهی به دور و اطرافش می اندازد. انگار تازه از خواب پاشده و ناغافل سر از جایی در آورده باشد. نزدیکای ونک شروع کرد به بی قراری. چند باری سر جایش بلند شد و نشست و دور و برش را پایید. ایستگاه ونک مسافرهای زیادی پیاده و سوار شدند. خدا خدا می کردم جا برای همه باشد و کسی الم شنگه ای راه نیندازد! اینطوری دیگر قوز بالای قوز می شد و حساب همگی ما پاک بود. مسافرهای جدید یکی یکی سوار شدند و اتوبوس از نو پر شد. جلوی دیدم را گرفتند. حالا فقط گوشه ی روسری اش را می دیدم که مدام وول می خورد. دیگر وقتش بود! گوشم را تیز کردم و آماده باش نشستم. در بسته شد و  راه افتادیم. چند متری که جلو رفتیم دیدم انگار خبری نیست. همه چیز عادی عادی بود . بیشتر که گذشت خیالم تخت شد. گفتم لابد اتفاقی بوده و همیشه هم اینطور نیست. تکیه دادم به پشتی صندلی و از پنجره ی دود گرفته بیرون را تماشا کردم. سه هفته به عید مانده بود. مردم حسابی سرشان گرم خرید بود و کیسه نایلون های رنگی توی دستشان می چرخید .خیابان را بند آورده بودند. نبش خیابان مردی بساط سیر و سرکه و ماهی به پا کرده بود. آن طرف تر جلوی عابر بانک صف طویلی تا کنار جدول خیابان کشیده شده بود. زمین هنوز از باران دم صبح خیس بود و آسمان باز خیال باریدن داشت. اگر می بارید ترافیک و راه بندانی میشد که تا دو ساعت دیگر هم به خانه نمی رسیدم. دست کردم توی جیب و پی موبایلم گشتم. هدفون را از گوشه ی کیف بیرون کشیدم و آمدم بگذارم توی گوش که صدای جیغی گوشم را کر کرد! دلم هری ریخت پایین! اتوبوس یک آن خفه شد و همه سر چرخاندند سمت در .کمی روی صندلی نیم خیز شدم و از لای جمعیت سرک کشیدم ببینم جیغ از کجا بلند شده که دیدم بله ! کار خودش است!

یکی از مسافرها همان جا روی پله خشکش زده بود. صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و هاج و واج به او نگاه می کرد. همه به او نگاه می کردند. مسافر با صدایی که می لرزید رو به او فریاد زد: " واس چی می زنی؟!!!"

همانطور میله را سفت چسبیده بود. حالت کسی را داشت که هر آن ممکن است سمت کسی حمله کند. با همان صدای کلفت همیشگی داد زد: "دستتو بکش! کُلفَت! !"

مسافر روی پله بیش از بیش ماتش برد. کم مانده بود دود از کله اش بلند شود.چند ثانیه ای طول کشید تا به خودش بیاید. ناباورانه با صدایی که بیشتر به لرزه افتاده بود گفت: "دُرُس حرف بزن خانوم!! چه طرز حرف زدنه! من چی کار به کار تو دارم؟!" از ترس ترمز ناگهانی دستش را پیش کشید سمت میله که با صدای "شَتَلَپ" جیغش از نو به هوا رفت. کارد می زدی خونش در نمی آمد! خواست حمله ور شود سمت او که چند نفری پا پیش گذاشتند و نگهش داشتند. مسافر دیگری از همان جلو فریاد کشید :" چته خانوم؟!! چی کار به کار تو داره این؟ اینجا وایساده! مگه خونه باباته؟"

نگذاشت حرفش تمام شود. روگرداند سمتش وگفت : " برو گمشو! کُلفت! گمشو اون ور از جلو چِشَم! دور شو!"

آن جلو حسابی بلوا شده بود. همه نیم خیز شده و جلو را تماشا می کردند. چند نفر دیگری از عقب شروع کردند به اعتراض و خواستند پا در میانی کنند که رویش را برگرداند به ما و شروع کرد به فحاشی. رنگ پریده تر از قبل به نظر می رسید. موهای سیاهش آشفته و بهم ریخته از گوشه ی روسری بیرون زده بود. همه را کلفت می خواند! کافی بود یکی حرفی بزند تا بد و بیراه بارش کند. مسافری که تا آن موقع روی صندلی کنار دستش دوام آورده بود آمده بود عقب و رنگ به رو نداشت. داشت با آب و تاب برای چند نفری تعریف می کرد که چطور او محکم روی دست مسافر تازه وارد می کوبیده است.

دور و برش را خالی کرده بودند. همه چپیده بودند سمت چپ اتوبوس و خیره نگاهش می کردند. ول کن نبود. همانطور پشت سر هم می گفت : " گمشو از جلو چِشَم! دور شو! کُلفَت!" دیگر معلوم نبود خطابش با کیست. مستقیم جلو را نگاه می کرد و فریاد می کشید. ایستگاه بعد که رسیدیم همه ی سرها از نو چرخید سمت در. هر کسی خیال پیاده شدن داشت باید مواظب می بود گوشه مانتو یا کیف و ساک و بساطش به میله نخورد وگرنه یک سقلمه جانانه و چند فحش آبدار نصیبش می شد.چند نفری سوار شدند. هنوز راه نیفتاده بودیم که صدای جیغ دیگری بلند شد. این بار طعمه دختر جوانی بود که به نظر دانشجو می آمد. کلاسوری زیر بغل زده بود و آرایش غلیظی داشت. چند نفری اشاره کردند عقب بیاید و سر به سرش نگذارد. گوش دختر به این حرفها بدهکار نبود. از آن سرتق های روزگار بود. او را که بلند بلند " کُلفَت " کُلفَت" می گفت به باد سخره گرفته بود و با " دیوانه " دیوانه " جوابش را می داد. پاک بازی اش گرفته بود. دستش را آرام آرام نزدیک میله میبرد و داد او که هوا می رفت  هرّ و کرّ می خندید. می گفت " دیوونه ای نه؟! دیوونه ها که سوار اتوبوس نمیشن!". از بازی دخترک چند نفری به وجد آمده و زیر زیرکی می خندیدند. حوصله ی دو سه نفر هم سر رفته بود و نوچ نوچ می کردند. کمی نگذشت  دعوایشان بالا گرفت. دخترک دستش را به نشانه تهدید بالا برد. او هم همانطور سفت میله را چسبیده بود و همان جملات را تکرار می کرد. انگار جز همان چند کلمه چیز دیگری بلد نبود. دو سه ایستگاه که گذشت دخترک پیاده شد.نفس راحتی کشیدم! یکی دو ایستگاه دیگر هم به خیر می گذشت همه چیز تمام می شد. یعنی روال کار اینطور بود. چند نفری آن جلو مأمور شده بودند به تازه واردها هشدار بدهند. بعضی ها تا اولین دادش را می شنیدند روبر می گرداندند و می رفتند سمتی دیگر. یکی که همان آن بغضش ترکید و زد زیر گریه.

پارک وی را که رد کردیم اتوبوس خلوت شد. داشت کم کم آرام می گرفت. تکیه داد به پشتی و دوباره محو تماشای خیابان شد. وقتش رسیده بود پیاده شوم. یک ایستگاه مانده رفتم جلو و نزدیک در ایستادم. گفتم شاید به امتحان کردنش بیارزد. دل تو دلم نبود و کمی ترس برم داشته بود. دستم را آرام بردم سمت میله و میله را گرفتم. رویش را برگرداند سمتم و نگاهی بهم انداخت. تا خواستم پیاده شوم پرسید : "ساعت چنده؟"

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اشوب

داستان زيبايي بود.تا اخرخوندم با اينكه ميني مال تر مي پسنديدمش ممنونم از حضورت

پشت دیوار دلم

من فکر کردم این شخص اینقدر برات اهمیت داره که قلبت به تپش افتاد مثلا عشقی قدیمی.. اما داستان کلا یه چیز دیگه بود.. مرسی احساس کردم من هم تو اون اتوبوس هستم :)

مامان نفس

خیلی خیلی قشنگ و جذاب و البته غیر تکراری بود خیلی ممنون دوست عزیز

زینب

عجب- شدیدا یاد خط قیطریه شهر ری مترو افتادم . توی سرم هست یک کاریکاتور بکشم ازش ولی وقت ندارم

تبسم

همین الان که کامنتتو تو وبلاگم دیدم با وبلاگت آشنا شدم. خیلی خوب بود. فکر کنم باید بشینم همه ی پستاتو بخونم.

حسن آذری

سلام.به صرف سپیده دم با بوی لیمو دعوتید. بفرمائید برای آشنایی بیشتر در غیاب تو آری ! مردي كه من باشم درختي هست اگرچه سرپا اما . . . . . . دلتنگ منقار داركوبش

پژمان علی پور

سلام ممنون که سر زدین به پدر و پسر هادی و هدی و چاق و لاغر عروسکی بودند نه انیمیشن دوست عزیز موفق باشین

رضوانه

من هم این خانوم رو میشناسم یکبار نزدیکای میدون ونک ازم پرسید امام حسین رو رد کردیم؟ و من که هی داشتم بهش توضیح میدادم این اتوبوس از راه آهن مستقیم میره تجریش. و اون که هی میگفت میدونم میدونم و باز می پرسید این اتوبوس از امام حسین رد نمیشه؟

رضوانه

من هم این خانوم رو میشناسم یکبار نزدیکای میدون ونک ازم پرسید امام حسین رو رد کردیم؟ و من که هی داشتم بهش توضیح میدادم این اتوبوس از راه آهن مستقیم میره تجریش. و اون که هی میگفت میدونم میدونم و باز می پرسید این اتوبوس از امام حسین رد نمیشه؟