ما داریم به قهقرا می رویم

وقتی با ترمز شدید اتوبوس، مسافرانی که ایستاده بودند همگی پرت شدند و آه و ناله شان بلند شد انگار بهانه ای پیدا کرده باشم برای گریستن. اشکها بی اختیار روی گونه ها سرازیر می شدند و من توان مقابله با آنها را نداشتم. عینک آفتابی را از کیفم در آوردم و به چشم زدم. یکی از زنها که انگار بیشتر از همه آسیب دیده بود رنگ به رو نداشت و مرتب ناله می کرد. با هر ناله ی زن کاسه ی چشمهای من پر می شد از اشک و  خالی می شد. دلم می سوخت. به حال خودم و به حال این مردم. فکر کردم همین روزهاست که یکی از همین تصادفات رانندگی به عمر من هم پایانی دهد. مردمانی که با هزار امید و آرزو جنگیده بودند تا جانشان از چنگ بیگانه در امان باشد حالا در همین خیابانهای شهر به جان هم افتاده اند. در این بلبشو بازاری که راه افتاده است انگار هیچکس مقصر نیست و در عین حال همه مقصرند. شهر جنگلی شده و آدمها برای بقا هرکاری می کنند. هر کسی پولش بیشتر است، زورش می چربد یا خرش می رود مابقی را از سر راه خود بر می دارد. این همان تمدنی است که پس از هزاران سال بدست آمده است و ما دائم به آن افتخار می کنیم. اوضاع که کمی آرام گرفت تکیه دادم به صندلی و زل زدم به خیابان ولی عصر که اتوبوس داشت از جنوب به شمالش را طی می کرد. خیابان ولی عصر با پیاده روهای عریض، جوی آبهای روان، درختان ستبر و سایه و خنکی مطبوع اش روزی برایم دوست داشتنی ترین و خاطره انگیزترین خیابان شهر بود. حالا جای آن آب های روان را زباله دانی گرفته است که از راه آهن تا تجریش به طول می انجامد.درختی هم باقی نمانده که سایه ای داشته باشد، سایه ای هم نیست که خنکی بیاورد و همه جا بوی گند تعفن می دهد. اشکها تمامی نداشتند. چند روزی بود دنبال بهانه ای می گشتم دلی سیر گریه کنم. همه ی امید من به آینده دارد از بین می رود. ترسی همه ی وجودم را فرا گرفته است و روز به روز عمیق تر می شود. ما داریم با سرعت هر چه تمام تر سراشیبی مرگ را به قعر زمین طی می کنیم. داریم به قهقرا می رویم. آرام آرام در این شهر زنده به گور می شویم. من از آنچه انتظارمان را می کشد می ترسم. حس عجیبی این روزها دائم به من نهیب می زند که روزهای تیره ای در پیش رویمان است. روزهایی که فقر و سیاهی دامن شهر را بگیرد و ماتم صدچندان شود. روزهایی که همگی در چاردیواری خانه هایمان پناه بگیریم و درهای آهنی را از خوف بر خود ببندیم. روزهایی که همگی اسیر مرزهای این مملکت شویم. من می ترسم. تصویری از شهری خراب شده و ماتم گرفته دائم در سرم است و دارد مغرم را همچون مته ای سوراخ می کند. تصویری که بی شباهت به تهران نیست. به همین خیابان ولی عصر که از جنوب تا شمال را فرا گرفته است. تصویری از مردمی که دائم در حال فرارند. وحشتی که در سرتاسر شهر موج می زند. موشهایی که در خیابان ها جولان می دهند. مغازه ها و دکانهایی که خالی از جنس و کسبه اند.کفتارهایی که بر آسمان دودی شهر پرواز می کنند. من می ترسم. از ابهام می ترسم. از زندگی بدون امید می ترسم. وقتی همینطور از پشت شیشه نظاره گر شهر می شوم گاهی آرزو می کنم نواری داشتم از جنس باروت به طول راه آهن تا تجریش. در یکی از همین روزها سری را ایستگاه راه آهن می گذاشتم و سر دیگرش را تا تجریش می کشیدم. بعد کبریتی در می آوردم و یک سرش را آتش می زدم. چه فرقی داشت ازتجریش باشد یا راه آهن. گاهی دلم می خواهد این شهر را به آتش بکشم.

/ 1 نظر / 27 بازدید
نرگس

تهران خیلی وقتها چهره ی آخرالزمانی پیدا میکنه.انگار که از یک کابوس سردراورده باشیم.