هاله

از قرارداد کاری جدیدی که امضا کرده بودم شاد و شنگول به خانه برمی گشتم. هزار تا فکر و ایده ی خوشگذرانی داخل ابرهای سفید و برفی، بالای سرم پف می کرد و می رفت هوا. "هفته بعد دو روزی تعطیل است و می شود در هوای خنک و مطبوع کولر پایی رو پا انداخت و با خیالی راحت کتابی خواند. چند تا فیلم جدید 2011 هم روی میز حیّ و حاضر خوراک من و مرد است ، هر کدام در طرفی از کاناپه با فنجانی چای در دست و تکه ای کیک شکلاتی در بشقاب . با توت فرنگی های قرمزی که نظیرش هیچ کجا نیست . سرخوش از این که آخرین و جدید ترین فیلمهای سال را که هنوز نصف بیشتر امریکاییها هم ندیده اند با یک هزار تومانی ناقابل که از قرار می کند دو سکه ی سیاه 500 تومانی، خریده ایم و در سینمای خانگی مان با صدایی دالبی و کیفیتی ناب تماشا می کنیم. ناهارها را هم به رستورانی شیک و تمیز و خنک می رویم. کباب ترش با دوغ یا استیک با سس قارچ. شبها هم با دوستان دور هم جمع می شویم و لبی تر می کنیم و سیگاری آتش میزنیم و می رقصیم و می خندیم. تعطیلات و عزاداری هم که تمام شود سری به آرایشگاه می زنم. زیر باد کولر لمی می دهم روی صندلی چرمی و به آرایشگر می گویم موهایم را کوتاه کند. با هایلاتی عسلی که زیر آفتاب تابستان با رنگی طلایی بدرخشد. شاید هم دلی به دریا زدم و گیس بافشان کردم، با پوستی برنز و مایل به مسی. مد روز است انگار. وسطای هفته سری هم به فروشگاههای لباس معروف شهر می زنم. در فضای مطبوع و خنک فروشگاه چند دست لباس می خرم ویژه ی فصل گرما. با تاب هایی رنگارنگ که پوست برنزه ام بیرون بیفتد و خوب دلبری کنم. کنسرت آخر هفته را هم از دست نمی دهم . فایده زن بودن همین است! که هم اجازه شنیدن آواز مرد داشته باشی هم زن." همه ی این برنامه ها در سرم می چرخید. می آمدند و می رفتند. کیفم کوک بود و زندگی بر وفق مراد. با خودم فکر می کردم  بهتر از این نمی شود! مگر آدم چه انتظار دیگری از زندگی دارد؟ عشق، پول،تفریح، دوست، خانواده، رفاه، تعطیلات!!

به خانه که رسیدم طبق عادت صفحه فیسبوکم را باز کردم. همه ی لینک ها و عکسها یک شکل بود. همه خبر از یک مرگ دیگر می داد. باورم نمیشد. تا ته تهای دلم سوخت. آتش گرفتم. اینقدر مرگ راحت و دم دستی شده باشد؟ اینقدر جان انسانها بی ارزش شده باشد؟ همه ی آن فکرها و دلخوشی ها دود شد و رفت هوا. همه ی آن ابرهای سفید و برفی ذوب شد و ریخت زمین. جایش را ترس گرفت . همان ترس ماندن و اسیر این جهنم شدن. همه ی برنامه هایم شد دل کندن و رفتن و فراموش کردن. همه فکرهایم شد فرار و فرار.

ای خوش خیالی که می گفتی "برای چی می خوای بری؟" می گفتی "تو زندگی خوبی اینجا داری. کار و درآمد و موقعیت و خانواده و تفریح و رفاه و... ". می گفتی" آدم کاری به کار سیاست نداشته باشه اینجا بهترین جای زندگیه! من اگر گیاه هم باشم، باید یک واکنشی به تاریکی و روشنایی از خودم نشان بدهم! نباید؟!

/ 3 نظر / 7 بازدید
آناندا

من رو یاد این انداخت: گر نشان زندگی جنبندگی ست خار در صحرا نشان زندگی ست جلبک و پروانه هر دو زنده اند فرق هاست از زندگی تا زندگی

زخمی

اما سفر نیست علاج این درد راهی که رفتی رو به غروبه رو به سح نیست شب زده برگرد.

نرگس

فیس بوک و خبرای اینترنتی همه ی جای دنیا هست،مهاجرت این یکی رو حل نمیکنه!چاره همون گیاه شدنه.