زنان مریخی!

جنگی یک دربستی گرفتم و خودم را انداختم تو ماشین. حسابی دیرم شده بود و این بار هم اگر به موقع سر قرار نمی رسیدم فاتحه ی قراردادم خوانده می شد. یکی از آن پیکان چهل و هشت های قراضه بود که روکش صندلی هایش پاره پوره شده بود و رنگ و رویی برایش نمانده بود. خواستم کتابهای دستم را بگذارم روی صندلی آنقدر خاکی بود و لک و پیسه داشت بی خیال شدم. همانطور که همه ی بار و بندیلم را تو بغل سفت چسبیده بودم رو صندلی کمی جابه جا شدم تا مطمئن بشوم جای امنی نشسته ام.  راننده بر خلاف ماشین فکسنی اش سن و سال زیادی نداشت. موهای پر پشت مشکی اش عرق کرده بود و چسبیده بود کف سرش و چند تار مو هم آن وسطها زده بود بیرون. از تو آینه جلو فقط ابروهای پر پشت مشکی اش پیدا بود. گاهی می رفتند تو هم و گاهی یکی بالاتر از آن یکی بالا می رفت و هشتی می شد.چند لحظه ای که می گذشت وسط ابروها دوباره چین می خورد و باز ابرویی می رفت بالا و هشتی می شد. تو نخ ابروها بودم که یک آن نگاهش را انداخت تو آینه و چشمش افتاد به من. از ترس این که نکند دور بردارد و فکر و خیال بیخودی به سرش بزند رویم را کردم به پنجره و وانمود کردم تو ترافیک و شلوغی حسابی کفرم در آمده است.

پرسید: " ببخشین خانم، ناراحت نمی شین ضبطو روشن کنم که؟"

سرد و جدی جواب دادم " نه!! راحت باشین"

در داشبورد را باز کرد و یک کاست قرمز رنگی در آورد و گذاشت تو ضبط. داریوش بود. با همان صدای غمگین همیشگی اش " ای نازنین" می خواند. پیچ صدای ضبط را که چرخاند بلندگو های عقب شروع کردند به خِر و خِر. خودم را روی صندلی کشیدم جلو و تا جایی که می شد از بلندگو ها فاصله گرفتم. آنقدر خِرخِر کردند و ناله زدند تا صدای یکی به کل قطع شد.

بالای ضبط عکس یک دختر بچه هفت هشت ساله با چسب نواری کت و کلفتی چسبیده شده بود. چشم و ابرو مشکی بود و سرگونه هایش را سرخاب مالیده بودند. دندانهای سفید خرگوشی اش  از لای لبهای قرمز ماتیکی زده بود بیرون . داشت می خندید. دقیق تر شدم تو آینه و پی شباهتهای چشم و ابروی مشکی راننده با عکس می گشتم که باز غافلگیرم کرد. این بار زود سرم را انداختم پایین و بی جهت کتابها را روی پا  جا به جا کردم. پرسید: " ببخشین، سیگار بکشم که اذیت نمی شین؟"

سرد تر و جدی تر از قبل جواب دادم" نه !! راحت باشین"

شیشه را کشید پایین و دستش را که سیگار لای انگشتهایش بود تکیه داد به پنجره. تند که می رفت باد دود تند بدبویی را صاف می زد تو صورتم. خودم را کشیدم عقب و تکیه دادم به صندلی. از موعد قرار ده دقیقه ای گذشته بود. تو فکر بودم چه بهانه ای برای دیر رسیدن این بارم بیاورم که یک آن بلندگو پشت سرم ترکید و صدا با فریاد زد بیرون.رشته ی افکارم حسابی از هم گسیخت. دیدم از ترافیک بهانه ای قابل باورتر سراغ ندارم. لابه لای باد و دود و فریاد راننده از تو آینه زل زده بود به من و انگار داشت چیزی می گفت.

داد زدم: " چیزی گفتین؟ نشنیدم!"

ته سیگارش را از پنجره انداخت بیرون و صدای ضبط را کم کرد و گفت :

"ببخشین یه چیزی می خواستم بپرسم! اگه ناراحت نمی شین!"

اخمهایم را کردم تو هم با صدای کلفتی که برای خودم هم نا آشنا بود جواب دادم" بفرمایین؟؟؟".

-" خانم!  زنا می گن یه کاری می کنن حتمن می کنن؟؟"

نیمی از صورتش تو آینه پیدا شده بود. سی تا سی پنج سالی داشت. تو چشمهایش هم انگار از دود سیگار آّب جمع شده بود و قرمز بود. گفتم" یعنی چی؟ نمی فهمم منظورتونو؟

گفت" زن من چند ماهه گذاشته رفته. طلاق می خواد. فردا هم دادگاه داریم. هرچی باهاش حرف زدم که برگردی خونه بهتره ها، ده ساله با هم زندگی کردیم، گوش نمیده. می خوام ببینم شما که خودت زنی، زنا چه جورین؟ می گن یه کاری می کنیم حتمن می کنن؟یعنی واقعن میزارن میرن؟؟؟"

جا خورده بودم. خواستم بپرسم چرا طلاق می خواهد منصرف شدم. گفتم "والله!!!! چی بگم !"

انگار اصلا نشنید. دوباره پیچ ضبط را ته چرخاند و سیگار دیگری آتش زد.

/ 5 نظر / 22 بازدید
ساده بگم...(سمیرا)

واقعا آدم چی بگه!؟!؟ اما وقتی کارد به استخون برسه این تو بمیری از اون تو بمیریای قبلی نیس!

روشا

این عالی بود نه اونی که من نوشتم[لبخند].

khanoom soorati

انقدر گیرا مینویسی که نفهمیدم کی همه وبلاگت رو خوندم!!!

khanoom soorati

انقدر گیرا مینویسی که نفهمیدم کی همه وبلاگت رو خوندم!!!

غزل

نکون دهنده تموم شد