متولد بهار

من در یک ظهر سرد زمستانی، اواخر بهمن ماه هزار و سیصد و شصت و دو متولد شده ام. در بیمارستان کوچکی حوالی خیابان بخارست تهران و در هیاهوی انتظار زنان آبستنی که در بحبوحه ی موشکباران ها و اعدام ها فریاد می کشیدند. از تولد چیزی به خاطر ندارم. هر آنچه از آن روز در ذهن من نقش بسته است حاصل خاطراتی است که دیگران به مرور به یاد آورده اند. نیم متری برف بر زمین نشسته و فضای سردی بر شهر حاکم بود. از همان روز تولد دوره ی اول زندگی من آغاز شد. دوره ای آرام و طولانی خالی از هر اتفاق و هیجانی تازه. همه ی تجربیاتم از زندگی و هر آنچه از لذت زیستن نصیبم شد در سیر طولانی مدت زمان حاصل گشت. در کل بیست سال اول چیزی به شکل یک الهام و یا تلنگری که آنیَ وجودم را تسخیر کند و دلم را به لرزه در آورد به یاد ندارم. حتی عشق هم در همه ی آن سالها سیری مداوم و پیوسته داشت گویا از ابتدا با هم متولد شده و رفته رفته رشد کرده باشیم. این عشق در شانزده سالگی به اوج خود رسید و روزهای نوجوانی ام را  آکنده از رمانتیسم و فضای شاعرانه ای کرد که دل به ابیات حافظ و عاشقانه های لامارتین خوش می کردم.

در فروردین هزار و سیصد و هشتاد و سه من از دنیا رفتم. در یکی از روزهای بهاری مادامی که از پشت شیشه ی اتومبیلی به درختان نوشکوفه خیره شده بودم بیست سال از زندگی گذشته ام را به دور ریختم. با گذار از فضای شاعرانه و رمانتیک هر آنچه بعد از آن نصیبم شد جز بیهودگی، پوچی و خوشی های زود گذر نبود. در بیست و یک سالگی و اوج جوانی و زیبایی وارد سراشیبی شدم که هر روز شتاب بیشتری می گرفت. روز به روز بیشتر و بیشتر در زمان گم می شدم و زندگی در نظرم محو و محوتر می شد. از آن روز تا پنج سال بعد جوانی بودم که دچار پیری زودرس شده بود. شبها با زانوان بغل کرده به دیوار سیاه اتاق خیره می شدم تا سپیده بزند. آفتاب که از لای کرکره های خاکستری سرک می کشید و دیوار را هاشور می زد چشمهای من سنگین میشد و کابوس می دیدم. همه چیز در یک روزمرگی تلخ و ماتم گرفته فرو رفته بود. روابط زودگذر و ناپایدار، عشقهای خنده دار، آینده ای مبهم و افقی که گستره ی آن بیشتر از یک ماه نبود.

در فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت من از نو متولد شدم. در یک روز بهاری بارانی مادامی که از پشت شیشه ی اتومبیلی به حرکت دورانی و پی در پی برف پاکن ها خیره بودم و آواز زنی به زبان یونانی گوشهایم را نوازش می داد احساسی غیرمنتظره دلم را به لرزه در آورد و افقی دورتر را در نظرم مجسم گردانید. لابه لای هیچ و پوچ ها من وارد مرحله جدید ی از زندگی شدم که تنهایی ام را در آن قسمت کردم.

من در فروردین هزار و سیصد و نود احیایی دوباره یافتم. در یک روز بهاری مادامی که از جلوی همان بیمارستان کوچک حوالی خیابان بخارست عبور می کردم و دسته گلی از رز قرمز در دستهایم بود تصمیم گرفتم برای رسیدن به هر آنچه از خود انتظارش را دارم با زندگی بجنگم.

/ 4 نظر / 9 بازدید
سروش

برخی از پیروان استاد ایلیا «میم» او را «آواتار» به معنی «تجسّم جریان حقیقت»، «روح مجسّم حق» و «تجسّم الهی» نامیده‏اند.

هیئت متوسلین به حضرت علی اصغر (ع)

سلام . وبلاگ خوبي داري اما اگر دوست داري آمار بازديد هات افزايش پيدا کنه توصيه ميکنم تو موتور جستجو بست ايران وبلاگ خودتو ثبت کن تا روزانه کلي بازديد داشته باشي از اين سايت . کنر از يک دقيقه هم زمان نمي بره فقط اسم و آدرس سايت و کلمات کليدي رو بايد وارد کني . اگر هم فرصت داري مي توني تمام پست هاتو ثبت کني تا بازديد هاي بيشتري وارد وبلاگت بشه .

زهره

تولدت مبارک عزیزم..هر لحظه و هر ساعت و هر بهار...از ته دل می خوام که فاتح این جدال همیشگی با زندگی باشی...

آناندا

سلام دوست عزیز ... شواهد گویای روز قشنگی است. تبریک[گل]