آی دُمَم!

من آدم رها کردن نیستم. البته منظورم نیمه کاره رها کردن است! نوعی وسواس در من هست که می ترسم چیزی را نیمه کاره رها کنم و به نظر برسد عرضه اش را نداشته م! با این که این روزها بالاخره راهم را توی زندگی پیدا کرده م و به یک آرامش نسبی رسیده م ولی هنوز چیزهایی به دمم گره خورده و هرجا می روم مثل حلبی هایی که پشت ماشین عروس امریکایی ها آویزان می کنند تلق تولوق صدا می دهد. هر کسی هم که از کنارم می گذرد، حواسش را خوب جمع نکرده باشد پا می گذارد روی دُمم. آنوقت است که حسابی حالم گرفته می شود. همین امروز! همه ی هوش و فکر و حواسم پی شخصیت های داستانم است. این که کدام جمله را ببرم کجا و کدام واژه جایگزین بهتری است و داستان را از زبان راوی اول شخص روایت کنم یا سوم شخص، فرم را چه طور دربیاورم قصه از اول لو نرود و غیره غیره نشسته ام پشت لب تاب و مقاله می نویسم درباب سرمایه اجتماعی، تفکیک جنسیتی، کارآفرینی و الخ. همین که از آن صبح زمستانی و وسط جاده ی هراز و خاطرات نازنین بکشم بیرون و یادم بیاد سومین روز تابستان است و همین جا توی تهران نشسته م و باید عدد رقم های آزمون واریانس چند متغیره را بالا و پایین کنم خون به دلم می شود حسابی!

اگر این وسواس لعنتی در من نبود لابد امروز ده سالی در زندگی جلو بودم. اصلن همان روزهایی که می نشستم روی نیمکت محوطه ی باز دانشگاه و روز به روز بیشتر و بیشتر درخودم فرو می رفتم وقتش بود. همان روزهایی که عوض کلاس درس توی آمفی تئاتر ها به تماشای فیلم ها می نشستم وقتش بود. همان روزهایی که گیج و منگ دفترچه کنکور ارشد را گرفتم دستم و انگار تاس می انداختم روی رشته ای شاید از سرگردانی خلاصم کند وقتش بود. همان سال اولی که دیدم پشت میز اداره نشستن از عهده ام بر نمی آید و خشکم می کند وقتش بود. ولی نشد! نکردم! یعنی همان وسواس لعنتی نگذاشت. افتاده بود به جانم و ول کن معامله نبود. به هر جان کندنی بود آنقدر ادامه  دادم تا همه چیز از حلقومم زد بیرون. بوی گندش که در آمد و همه فهمیدند تازه به صرافت افتادم رهایش کنم. حالا هم که رهایش کرده م هر از گاهی کسی پیدا می شود پایش را بگذارد روی دمم!  

/ 13 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنوش

همیشه هستند آدم هایی که خواسته یا ناخواسته پا بگذارند روی دم آدم. باید چشمها را رویشان بست دختر ...

سارا

حالا تا دلتون بخواد من کاره نصفه دارم که راحت ول کردم! و البته گاهی حس بی عرضگی هم بهم دست داده

asi

salam dooste aziz webe zibayi darid agar doost dashtid be manam sar bezanid

كاكائو

به خاطر همينه كه من عجيب دوست داشتم گاهي گاو بودم. اون طوري هر وقت چيزي بهش مي چسبيدم انقدر نشخوار مي كردم كه قبل از اينكه مال بشه و نباشه،پرتش مي كردم بيرون. همينه ديگه مطمئنا خيلي ها پا روي آدمهاي بزرگ گذاشتن. گاليله رو كه يادته!!!!

مرد روشن

سلام رفیق. من این حرف ها را می شناسم. چه روشن است برایم. نمی شود که از همین امروز شروع کنیم؟ این ده سال عقب افتادگی را نمی شود که با سرعت بیشتری بدویم؟ اگر بدویم می رسیم؟

مژگان

[قلب]

محیا

منم که اصلا خدای کارهای نصفه کارم بهتره ها چون شکست رو راحت قبول می کنم نمودار خودمم رسم نمی کنم والا!

محدثه

خوب است همیشه از اول شروع کردن و به آخر رسیدن! البته اگر اول ش درست باشد....

الف.ر

این وسواس را دیر کشف می کنیم غالبا .. آنقدر دیر که دهه سنت از 2 می گذرد و هنوز همه کارهایی که دوست داشتی انجام دهی را به پای فعالیتهای پوچ زندگی گذراندی ... و چیزی که می ماند همین حسرتی است که موج می زند در نوشته شما ... دوست داشتم حرفهایتان را