نیمه شب در شهر

جراح جوان از اتاق عمل که بیرون می آید انگار دنیا را توی دستش گرفته باشد. برق چشمهایش از پشت عینک هم پیداست. از این که توانسته کسی را به این دنیا بازگرداند از شادی در پوست نمی گنجد. با دیدن زنی که کنج بیمارستان چمباتمه زده و زار زار می گرید لبخندی می زند و دستش را برای گرفتن دست زن پیش می کشد. از روی زمین بلندش می کند و لیوانی آب دستش می دهد. به زن می گوید اصلن نگران نباشد و همه چیز در بهترین وضع ممکن است. حال پسرش خوب است و هیج جای نگرانی نیست. می گوید "خوشبختانه جراحت عمیق نبوده". بعد هم انگار بخواهد زن را بیشتر دلداری بدهد و به خنده وادارد  سر شوخی را باز می کند که  "خوشبختانه کاری کرده زیاد خرج نداشته باشد. وگرنه دو سه میلیونی برایتان آب می خورد".

راهش را می کشد و می رود. زن همانطور که چشمهایش را با گوشه ی روسری پاک می کند نگاه تردید آمیزی به داخل اتاق عمل می اندازد.کفشش را از پا در می آورد و پاورچین پاورچین داخل اتاق عمل می شود.

پسرک روی تخت درازکشیده و سرمی کف پایش فرو کرده اند. چشمهایش توی دو حفره ی سیاه دور می چرخند و مبهوت از روی مچ دستهای پانسمان شده می رسند به در و دیوار و مادری که گوشه تخت هنوز می گرید.

/ 11 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیدا

چه فضای عمیقی بود...

زیژخکِ دیوانه

کار مینیمال این نیست که تند تند همه چیز رو بگی و یه چیزایی رو نگی، باید چیزهای ضروری رو بگی به طوری که نشه چیزی ازش حذف کرد و هیچ چیز زیادی نداشته باشه، نه اینکه چیزی کم داشته باشه... مثلن، اون لیوان آب از کجا یهو نازل شد من نفهمیدم در جواب سوالی هم که پرسیده بودی، (تابوک) توی متن هم گفته بودم شما هم حوصله ندارید برید معنی اون کلمه یگردید...

بوی عود عطر ارل گری

به نظرم از اون اتاق عملای تاریک با کاشی های زشت اومد. یه بیمارستان قدیمی. هر چی که بود خیلی ملموس بود. مثل همیشه خوب.

مصطفی لک قمی

داستان تازه می تواند از همین جا آغاز شود.طرحی است قابل گسترش.جای پرو پیمان کردنش هست و تبدیلش به یک داستان.

آنوش

جراح جوان امشب آسوده می خوابد به گمانم...

الف.ر

آفرین .. فقط کاش کمی ایجاز هم داشت ...