
هر فصلی از رمان که به آخر می رسد یاد تو می افتم!
نمی دانم از کی بود و از کجا که دیدم یک روز کنار دستم نشسته ای! شاید هفتاد و چهار شاید هفتاد و پنج! کار و بارِ ما از همان روزها شروع شد. از همان روزهایی که خانم معلم پای تخته تفاعلن مفعولن درس می داد و ما را بوسه ی داغ رت باتلر بر لبهای اسکارلت از هوش برده بود! از اول هم همه چیز با کتاب شروع شد، خاطرت هست؟ تو یک جلد گرگ دریای جک لندن برایم آوردی و من جایش ماهی سیاه کوچولوی صمد را به تو دادم. کم کم کار و بارمان بیخ پیدا کرد ولی! سوادمان که قد کشید قطورترش را گذاشتیم توی کوله های سیاه و توی جامیز عَلَمش کردیم. همان وقتها که خانم معلم دوسه ساعتی پای منبر می رفت و از معاد و امامت و اصول و فروع روده درازی می کرد ما را اعتراف دارسی به الیزابت زیبا کشته بود!خاطرت هست؟!
از هر کتاب هر طور بود دو نسخه ای جور می کردیم. تو از کتابخانه ی پدری کش می رفتی و من از در و همسایه قرض می کردم. می گذاشتیم توی جامیز و با کلّه می رفتیم توش! سر خانم معلم که می چرخید سمت ما سیخ می نشستیم و کتاب را پس می فرستادیم توی جامیز! هر بار هم انگار مسابقه ای چیزی بینمان بود! گازش را می گرفتیم و می رفتیم، خط به خط، برگ به برگ، فصل به فصل و حتی جلد به جلد! همان وقتها که خانم معلم گربه ی کج و کوله ای می کشید و با با چند تکه گچ زرد و آبی به دریا می رسید، طوفان قایق شکسته ربه کا را به خشکی جامیز ما آورده بود، خاطرت هست؟!
سال به سال پشت درِ دفتر مدرسه لنگر می انداختیم و گردن کج می کردیم . که چی ؟! تنها یک کلاس و یک نیمکت! خودمان خوب می دانستیم ولی مراد چه بود! همه چیز زیر سر جامیز بود و آن مهمان های جدید! اوژنی گرانده و جین ایر، کنت مونت کریستو و راستکولنیکف جوان! همان وقتها که خانم معلم میل بافتنی به دست رج به رج ژاکت را می رفت بالا، ما از شانه های مادام بوآری لُخت لُخت به سر سینه ها می رسیدیم، خاطرت هست؟!
نوبت به دبیرستان که رسید از دماغمان در آمد حسابی! لعنتی ها گربه را دم حجله می کشتند! حافظ را از هم کیفهایمان می کشیدند بیرون و کلاس و نیمکت مشترکی برایمان نماند دیگر. گاه گداری تنها لنگ لنگ با پاهایی که سر سازگاری نداشت آن روزها، خودمان را می رساندیم به هم. توی حیاط، کنجی می نشستیم و ماتم می گرفتیم. گفتیم حالا که نه جامیزی هست و نه دل خوشی بیا کاری کنیم کارستان!گروه شدیم و خیر سر چیز میز می نوشتیم انقلابی! که چی؟! صبح به صبح سر راه بیاندازیم توی خانه های مردم ! شور و شرّ بلوغ بود و حال و هوای اصلاحات دیگر! کاری نمی شد برایش کرد! خاطرت که هست؟!
دست بر قضا آمدی و نشستی کنارم. سال آخر بود. ذوق کردیم که باز نیمکتی هست و جامیزی. دلمان را بی خودی خوش کردیم ولی! زرد، آبی، خاکستری، صورتی، طلایی، نقره ای، با پاسخ تشریحی، بی پاسخ تشریحی! جامیزمان را بوی گند کنکور بر داشت ! روز به رو رنگ پریده تر و خمیده تر دلمان پرپر می زد برای آن قصه ها .خسته شده بودیم از زندگی، از درس و از جوانی که داشت بی عشق و بی قصه هدر می رفت. خاطرت که حتما هست!
یکساعت بود کنار باجه تلفن انتظارم را می کشیدی.خون خونت را می خورد! از همان اول هم زود جوش می آوردی اصلا! آن وقت ها که نه ماسماسکی بود و نه پیامکی آنقدر دور محل چرخیده بودم تا پیدایت کنم. گفتم قرارمان که اینجا نبود! دم ِباجه تلفنِ خیابان پشتی! با آن زیرابروهای تمیز که مژه های سیاهت را کشیده تر می کرد گفتی بیا سری بزنیم به مدرسه ی قدیمی که خیلی دیر شد! رفتیم به همان که جامیز داشت پر از خاطره! دانشجو شده بودیم و خب نوستالژیکمان زود به زود بالا می زد! راستی خاطرت هست؟!
جلوی سینما فلسطین بودم. موبایل را گاه گداری از جیب می کشیدم بیرون و نگاهی می انداختم. نوشته بودی پنج دقیقه دیگر می رسی. رسیدی. نشستیم توی کافه و یک دل سیر از مردها گفتیم برای هم. من با رابطه ای که بوی گند مردابش همه جا را برداشته بود و تو مبهوت پسرکی که یک شب تا آن سوی آبها رفته بود! مردهای ما هیچ شباهت به دارسی جوان نداشتند، نه؟! با رت باتلر که فرقشان از زمین تا آسمان بود! پرسیدیم از هم، رمان می خوانی هنوز؟ جواب دادیم به هم، نه آنقدرها! راستی راستی خاطرت هست؟!
بهانه ها زیاد شده بودند دیگر. کارمندی هم از همه کاراتر! گاه گداری تولدی، سال نویی چیزی اگر می شد زنگی می زدیم و تبریکی. قرار بود شوهر کنی دعوتت کردم جشن عروسی ام. یکبار، دوبار، سه بار ... گفته بودی می آیی حتما! نیامدی! بعدش دیگر زنگ هم نزدی! زیادی نازک است دلم نه؟! زود می شکند!
هر فصلی از رمان که به آخر می رسد یاد تو می افتم! شبهای زیادی درخواب کنار دستم نشسته ای. کتاب را را دزدکی از توی جامیز می کشیم بیرون و خط به خط اش را با هم می رویم جلو. نگاهی زیر چشمی به خانم معلم می اندازیم و آنوقت ریز ریز می خندیم. می دانی؟...اگر تو بودی لابد یک هفته ای کار این رمان تمام بود! حیف که جایت سالهاست در زندگی من خالی است!