| کوچولوی پیر |
| ساعت ۱۱:۱٧ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٥ کلمات کلیدی: ژکوند در ناکجاآباد |
|
طبق معمول همه ی چهارشنبه ها، همان ساعت و همان حوالی پیدایش می شود. کاپشن آبی پوشیده و کیف مدرسه را دوتایی روی کولش انداخته است. خودکارهای قرمز و سیاه و آبی را جدا و درهم توی جعبه های مقوایی دست گرفته است. هشت، نه سالی بیشتر ندارد. اسمش را گذاشته ام کوچولوی پیر! زال است و از زیر عینک ته استکانی مژه های بلند سفیدش بیشتر از چشمها پیداست. از بین همه ی دخترک ها و پسرک های دست فروش و دوره گردی که هر هفته توی اتوبوس سر و کله شان پیدا می شود این یکی با بقیه فرق دارد. تر و تمیز است و همیشه برق می زند. برای فروش جنسش اصراری ندارد و جز خودکار چیز دیگری نمی فروشد. جعبه ها را جلوی رویت می گیرد و با صدایی که کوچکترین نشانی از نک و ناله در آن نیست می پرسد: " خودکار نمی خوای؟!" اگر جوابت منفی باشد راهش را می گیرد و می رود. نه گردنی برایت کج می کند و نه پیله ای می کند. بیشتر وقتها توی قسمت زنانه صندلی خالی گیر می آورد و می نشیند و خستگی در می کند. خودکار ها را هم می فروشد دانه ای هزار. چند باری خواسته ام یکی دوتایی بردارم منصرف شده ام. این چهارشنبه دو تا جعبه ی مقوایی بیشتر توی دستهایش نیست. یک سمبوسه را نصفه نیمه خورده و مابقی اش را داخل کیسه فریزی گذاشته است. خودکار ها را می گیرد جلوی روی زنی و می پرسد:" خودکار نمی خوای؟"زن نگاهی به خودکارها می کند و می پرسد: "دونه ای چند؟" جواب نمی دهد. یکی را بیرون می کشد و سعی می کند روی اسکناس دوهزارتومانی صاف و تا نخورده ای چیزی بنویسد. خودکار یخ کرده و چیزی نمی نویسد. می گیرد جلوی دهان و ها می کند. جواب می دهد:" هزار و پونصد". نیشم تا بناگوش باز می شود. خودم را قاطی جمع دو نفره شان می کنم و رو به پسرک می پرسم: "هفته ی پیش که هزار تومن بود؟!" انگار متوجه ی من نشده است. همانطور که سعی دارد با نفسش خودکار را به نوشتن وادار کند با جدیت جواب می دهد:" دلار گرون شده خانوم! قبلا هزار بود. الان هزار و پونصده!".چند نفری می زنیم زیر خنده. من و زن و چند مسافر دیگری اطرافمان. پسرک درکارش شوخی ندارد و بالاخره موفق می شود روی یک اسکناس دو هزارتومانی را خط خطی کند. رنگ خودکار را روی اسکناس نشانِ زن میدهد و می پرسد:" می خوای؟!" زن به جای آن که نگاهش به اسکناس خط خطی باشد به صورت پسرک است. از سر شیطنت ادامه ی حرفش را می گیرد و می گوید:" امروز که دلار اومده پایین!... داره میاد پایینا، همون هزار بده بهم". باز چند نفری می زنیم زیر خنده. پسرک خودکار را سرجایش می گذارد و از زیر عینک ته استکانی زل می زند به ما. تندِ تند پلک می زند و با همان جدیتی که دارد می گوید: " الکی می گن! پایین نمیاد!". راهش را می کشد و می رود. آفتاب تیزی از پنجره به درون تابیده و روی موهای یکدست سفیدش را برق انداخته است. به در اتوبوس که نزدیک می شود نگاهم از او می چرخد روی دختر بچه ای که روی پای مادرش همان جلو نشسته است. دختر بچه یک عروسک باربی را از ترس سرما پیچیده لای تکه ای پارچه و دارد روی پاهای کوچکش می رقصاند. |
|
| اگر فردا بیاید! |
| ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳ کلمات کلیدی: ژکوند در ناکجاآباد |
|
پرده را که زدم کنار و ناغافل چشمم خورد به درخت های سفیدپوش شده از برف ذوقی آمد و همه ی نگرانی ها را زد کنار و نشست کنج دلم. آخر، همین شب پیش دلم عجیب برف خواسته بود! به خودم گفته بودم ناهارِ فردا را دور میز چهار نفره ی آشپزخانه ی خانه ی پدری خواهم بود و همان موقع دلم یک ظهر آفتابیِ زمستانی خواسته بود که بوی برف بدهد و گرمای اجاق مادر و از این یادآوری دلم قنج رفته بود حسابی! ظهر که شد و آفتاب افتاد وسط آسمان و سر و صدای بچه مدرسه ای ها پیچید توی کوچه و خیابان، زدم بیرون. از خانه بیرون نزده سور و ساتم حسابی جور شد! یک عده دختر بچه ی دبیرستانی با روپوش های زار و سر و صورتهایی که رنگ امتحان نشسته بود رویشان با بسته های چیپس و پفک و قهقه هایی که آزادانه شلیک می شدند توی هوا خیابان را گذاشته بودند روی سرشان. فیلم حسابی یاد هندوستان کرد! یاد ده دوازده سال پیش که یکی از همین روپوش های زار را می کشیدم به تن و با سر و شکلی که همیشه ی خدا رنگ امتحان می داد خیابانی دراز را صبح به صبح می رفتم تا ته و ظهر به ظهر برمی گشتم تا به سر. هیچ وقت دختر بچه ی شادی نبودم. به یاد ندارم روزی را که سرخوشانه توی راه مدرسه شلنگ تخته انداخته باشم و لپ هایم از دانه های ریز و درشت تنقلات باد کرده باشد! یک جور ترس از بی اخلاقی و بی انضباطی همیشه چهار ستون بدنم را زنجیر کرده بود بهم و روز به روز کنج لبهایم را بیشتر و بیشتر می کشید پایین. کارم این بود صاف راهم را بکشم سمت مدرسه و صاف برگردم سمت خانه و خوب می دانستم دقیقه ای دیر یا زود هیچوقت به سین جین های پدر نمی ارزد. این بود که خودم زودتر از همه از صرافت همه چیز افتادم. خودم را محروم کردم از همه ی دلخوشی های کوچکی که توی سفره ی کودکی و نوجوانی برایم چیده شده بود و چشمم ماند به فردایی که شاید روزهای شادتری باشند برایم. رد بوی آشپزخانه ی مادری را گرفتم و از توی برفها و پیچ کوچه ها و دود خیابانها و سر وصدای موتور ها و غرغر راننده تاکسی ها و بازار شایعات مسافرها گذشتم و به محله ی کودکی رسیدم. ذوق و شوق برف باریده ی دیشب دیگر پریده بود و جایش ناامیدی پر پر میزد. همه جا صحبت از دلار بود و قیمت عجیب و غریب سکه و گرانی و تحریم و قحطی و حمله های احتمالی و دلم حسابی داشت ضعف می رفت. پا به همان خیابان دراز که گذاشتم حسرتی هم آمد و اضافه شد روی دلم. همه ی امیدم برای روزهای شادتر به باد رفته است. حالا می ترسم اصلا فردایی در کار نباشد!
|
|
| از صبح توی دلم قند می سابند انگار! |
| ساعت ۱٠:٠٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ کلمات کلیدی: |
|
سال شصت شش و هفت بود انگار. یک روز سرد پاییزی یا زمستانی، پدر که از در آمد تو، زیر پالتویش باد کرده بود این هوا! یک چیز مستطیلی را بقچه کرده بود به چه بزرگی و قائم کرده بود زیرِ لباس! سر و ریختی پیدا کرده بود دیدنی! بقچه را که از بغل کشید بیرون و پارچه را زد کنار، فهمیدم اسمش ویدئو است انگار! دیگر کارمان افتاد به رضا فیلمی! جوانی با چند من ریش و سبیل و چشم و ابروی مشکی و ساک ورزشی! دو سه باری در هفته سر می زد به ما. توی ساک، چند دست لباس ورزشی بود و لابه لایش کلّی نوارِ بتا! کوچک و بزرگ، فیلم و کارتون و شو، فارسی و هندی و به قول خودش زبان اصلی. از آن همه نوار ولی برای من، فقط یک چیز مهم بود انگار! ته فیلمها پیداش می شد! دخترکی با یک خال گوشتی و دستکشهای بند انگشتی! دامن کوتاه می پوشید و می رقصید و جیغ می کشید."آیم اِ متریال گرل(1)" می خواند و " لایک اِ ویرجین(2)". لابه لای نور و دود و صدا رویایی بود و جادویی! الگوی کودکی ام شده بود انگار! دستکش های چرم مشکی مامان و دامنِ کوتاه برایم بس بود! روبروی جعبه ی جادویی سیاه پابه پاش می رقصیدم و جیغ می زدم. "آیم اِ متریال گرل(1)" می خواندم و " لایک اِ ویرجین(2)".فهمیده بودم ولی که دخترک، مال دنیای ما نیست انگار! .... دستکش بند انگشتی هنوز دستش بود. پاکت طلایی را که باز کرد و گفت "فِرام ایران"، دنیای دخترکِ جادوییِ آن سالها بالاخره دنیای من هم شد انگار!
پ.ن: از صبح توی دلم دارد قند آب می شود چه جور! درود بر فرهادی عزیز.
I'm a material girl)(1):ترانه ای از آلبومی به همین نام از مدونا که در سال 1985 منتشر شد. 2)Like a virgin: ترانه ای از آلبومی به همین نام از مدونا که در سال 1984 منتشر شد. |
|
| شی ء وارگی |
| ساعت ٤:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ کلمات کلیدی: |
|
دیدید بعضی ها خودشان خودشان را جایی دعوت می کنند هیچ، مهمان هم می آورند؟! حکایت بنده است! این بازی را در وبلاگ آقای نیستانی دیدم و به دلم نشست و وسوسه شدم خودم و شما را به بازی دعوت کنم. گفتم تعطیلات دلگیری است و فصل امتحانات است، بازی حسابی می چسبد! از اشیایی که دارید آنهایی را که دوست دارید و فکر می کنید لذت زندگی تان را همراه دارند جدا کنید و عکسی بیندازید.این روزها،خوب یا بد، ارزش اشیا بیشتر از آدمها نباشد کمتر نیست! منتظرم دعوتی ها:همه ی آنهایی که به خانه هایشان می آیم و همه ی آنهایی که اینجا را می خوانند.
بعدا نوشت!(به قول دوستان):چون عکس چندان گویا نبود گفتم توضیحی در مورد اشیا بدهم: آن که زیر همه قرار گرفته و تحویلش نگرفتید یک دفتر یادداشت بزرگ با برگهای کاهی است که عجیب حال و هوای نوشتن می آورد با خودش! کتابها از همینگوی هستند، نویسنده محبوبم! که همه نویسنده ها برایم یک طرف و ارنست یک طرف . آن که روی همه ست نسخه اصلی (انگلیسی) "وداع با اسلحه" است از انتشارات پنگوئن که چند سال پیش توی مغاره ی پیرمردی پیدا کردم که در زیر زمین یکی از بازارچه کتابهای انقلاب کتابهای خارجی قدیمی دست دوم را مثل کوه می چید روی هم و می فروخت. آدم بسیار جالبی بود و می توانستی کتابی را مثلا بخری(2000 تومان) بعد که خواندی پس بدهی و 200 تومان فقط پول کرایه بدهی و کتاب دیگری برداری. چند ماه پیش رفتم سراغش دیدم مغازه و کتابها همه آتش گرفته بود! کنار کتابها یک MP3پلیر است که یار و یاور همیشگی من در همه ی لحظات تلخ و شیرین زندگی محسوب می شود! از بزرگترین لذت های زندگی ام این است که توی خیابانها ساعتها پیاده روی کنم و موزیک گوش بدهم و برای خودم خیال ببافم! یک جاسویچی هم هست به شکل برج ایفل فرانسه که سوغات آورده بودند و ما هم دیدیم فعلا علی الحساب مجسمه اش را داشته باشیم تا خود برج. اما در کل نماد فرانسه است و زبان فرانسه که بسیار دوست می دارم. دستبندها هم از این زلم زیمبوهای رنگی رنگی هستند که چند کیلو طلا و الماس و یاقوت و زمّرد هم به من بدهید اندازه ی این خنزل پنزل ها خوشحالم نمی کند. پاستل های گچی هم که مشخصند. به آن دوستداران نقاشی که تا حالا تجربه اش نکرده اند شدیدا توصیه می کنم. تکنیکی بسیار سرعتی است و هیحان انگیز. رژلب قرمز که بیشتر وقتها تنها بزک دوزکی است که حوصله اش را پیدا می کنم. موسیقی فیلم " آبی" کیشلوفسکی که مدتها صدای زنگ موبایلم بود و اول بار که شنیدم به پهنای صورت اشک ریختم( خیلی رمانتیک شد می بخشید!) فیلمها که مجموعه ی کارهای برگمان است و " آنی هال" وودی آلن که هر بار می بینم کلی ذوق می کنم و آرزو می کنم کاش دهه ی هفتاد میلادی بود و توی همین سن و سال در نیویورک زندگی می کردم! ماگ قرمز هم که از حسنش برایتان بگویم همه چیز را داغ داغ نگه می دارد و لبتان را می سوزاند حسابی!
|
|
| ساعت گرگ و میش |
| ساعت ۱۱:٥۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ کلمات کلیدی: خواب و رویا |
|
خودم را حلق آویز کرده بودم! تو پاگرد هر طبقه از آن آپارتمان قدیمی می ایستادی و از لای راه پله های مارپیچ سرت را بالا می گرفتی پاهای آویزان من را می دیدی که توی هوا تاب می خورد. گردنم لای طناب کلفتی گیر کرده بود و سرم به طرفی کج بود. یکی از همان آپارتمان های قدیمی که توی فیلمها هزار بار دیده ای! همان هایی که پله های مارپیچ چوبی دارند و درهای آهنی با شماره بلوک های سیاه. تاریک اند و آسانسورهایشان مثل قفس شیر می ماند. خیابان پر از کثافت را دویده بودم تا درِ آپارتمان و از آسمان ملخ می بارید. همان طور که توی آبادان باریده بود. توی آبادان و همان روز که کلاریس(1) فهمیده بود چیزی را که نباید می فهمید. بریده بودم! روز قبل که از درِ هواپیما توی تاریکی نیمه شب سُر خورده بودم توی سرزمین مهر و دوستی فهمیده بودم دیگر روشنایی در کار نیست. دیگر روشنایی در کار نخواهد بود! بوی دود مشامم را کور کرد و مرد ریشو توی فرودگاه فریاد کشید. صدایش همان موقع که از طبقه ی آخر آپارتمان گره ی کوری می انداختم توی طناب هنوز توی گوشم بود. بوی دود به آپارتمان هم رسیده بود و من فکر کردم، همان موقع فکر کردم به این که باید ساعتِ گرگ و میش باشد. همان طور که برگمان گفته بود. گفته بود وحشت می آید و وحشت آمده بود و من دندانهایم را محکم به هم سابیده بودم. می دانستم تا چند سال دیگر چیزی باقی نمی ماند. از دندانها! از من! از سرزمین مهر و دوستی! و کلاریس؟! چیزی ما را به هم پیوند زده بود؟! طناب پاره شد و سقوط کردم. توی مارپیچ راه پله ها پایین و پایین تر افتادم و ترانه ای در سرم چرخید. چندین و چند بار خوانده بود آن روز. هر بار که صفحه باز شده بود و خواننده پشت هم تکرار کرده بود که دارد سقوط می کند و من پشت هم تکرار کرده بودم که داریم سقوط می کنیم.
از خواب که پریدم چهار و چهل و پنج دقیقه ی صبح بود. ساعتِ گرگ و میش!
ته نوشت: بعدِ این همه سال خواب و رویا هنوز هم از کارکرد ذهن و ناخودآگاه حیرت می کنم! چطور از وقایع روز و دلمشغولی ها و کتابی که خوانده ام و فیلمی که دیده ام و ترانه ای که گوش داده ام داستان می سازد. همیشه هم کابوس می سازد لعنتی! (1): کلاریس: شخصیت اول و راوی رمان "چراغها را من خاموش می کنم" اثر زویا پیرزاد. |
|
| وقتی که شمع دود می کرد. |
| ساعت ۱٠:۳٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ کلمات کلیدی: داستان کوتاه |
|
پاندولِ روی دیوار که چهار ضربه نواخت، شیدا مچ سفیدش را از زیر آستین بلند و بدقواره ی روپوش اداری بیرون کشید و نگاهی به ساعتش انداخت. درست هفت دقیقه جلو بود. همان هفت دقیقه ای که شبها از عمد جلو می کشید تا خیالش بابت همه ی تأخیرهای هفت دقیقه ای روز بعد راحت باشد. مُچش که چرخید توی آستین، بوی عطر پیچید توی هوا. دست را تا نزدیک بینی بالا برد و خوب بو کشید. گرمِ گرم بود و تُندِ تند. زمستانیِ زمستانی! چشمهایش را بست و بو را با اشتها بلعید. از آخرین باری که اینطور به دستهایش عطر پاشیده بود شاید سه چهار سالی می گذشت. از همان روزها که تا یکی دو ساعتی خودش را توی آینه خوب برانداز نمی کرد و جلو و عقب نمی رفت و ابرو بالا نمی انداخت و اخم نمی کرد و نمی خندید، دلش به رفتن راضی نمی شد. همان روزها که آینه را حسابی از رو برده بود و آینه هم او را. یادش نمی آمد از کِی بود و از کی بود که یاد گرفت قبل از رفتن شیشه ی عطر را بردارد و چند قطره ای بریزد روی دستها و دستها را خوب بمالد بهم. یادگاری بود همیشه. هم عطر هم بویی که قرار بود توی دستهای دیگری بماند. هر چند مثل همه ی آن همه یادگاری گرفتنها و یادگاری گذاشتنها کوتاه بود و موقتی. چشم که باز کرد صاحب کافه را دید که بهت زده نگاهش می کرد . گونه های رنگ و رو رفته اش از پوزخند کافه چی تندی گُر گرفت و دستهایش توی آستین فرو رفت. اگر نگاه سنگین کافه چی زمان را بیشتر از آن کش نمیداد تا آمدن امیر ده پانزده دقیقه ای بیشتر نمانده بود. اشاره ای کرد و پیشخدمت را صدا زد. فنجانی قهوه سفارش داد. کیف دستی سیاه بزرگی را که به دسته ی صندلی آویزان کرده بود برداشت و راهش را کشید سمت درب چوبیِ ته راهرو. از لای درِ نیمه باز، روشنی آینه پیدا بود. دسته ی کیف دستی را حلقه کرد به دستگیره و در را بست. مقنعه ی چروک سیاه را از سرش کَند و شال سبز سیری را از نایلون مارک دار خوش نقش و نگاری بیرون کشید. شال از تاخوردگی های توی بوتیک چروک شده بود. چند باری که چرخاند و چرخاند یک طرف که از همه معقول تر بود نشست روی سر و از یک گوشه دستی انداخت دور گردنش. مقنعه را چپاند توی کیف و نگاهی به خودش در آینه کرد. ریملی که صبح کورمال کورمال کشیده بود به مژه ها ریخته بود دور چشمها و اثری هم از رنگ روی لبها نمانده بود. دست که کشید، همه ی سیاهی شّره کرد پایین. شال را دوباره از سر برداشت و انداخت توی کیف. با آب و صابون افتاد به جان صورتش و خوب شست و خشکش کرد. کیف کوچک لوازم آرایشش را از توی کیف دستی بیرون کشید. مژه ها را با ریمل به بالا تاب داد و با نوک تیز سنجاق از هم باز کرد. نگاهی که به ساعتش انداخت قید کشیدنِ خط چشم را زد. رژ لبی را از گوشه کیف درآورد، لبها را قرمز کرد و یکی دوباری روی هم مالید. چند باری هم توی آینه غنچه کرد و خندید نکند لکه ای روی دندانها مانده باشد. از قرمزی روی لب اثری هم گذاشت روی انگشتها و سر انگشت را روی صورت چرخاند و چرخاند تا سرخی روی گونه هایش نشست. شال را که از نو انداخت روی سر آخرین نگاه را به خودش کرد. چشمهایش برق زد و خندید! انگار خودش هم هیچ انتظارش را نداشت. هنوز برنگشته بود که پیشخدمت فنجانی گذاشت سر میز و رفت. قهوه سرد سرد شده بود. اعتنایی نکرد. اصلش را گذاشته بود با امیر بنوشد. دیگر باید پیدایش می شد. تا همین حالا هم ده دوازده دقیقه ای دیر کرده بود. وسط آن همه کار و بُرو بیاهایی که مدام دَمَش را می زد، حالا وقتی داده بود و قولی که بیاید پشت یکی از همین میزهای چوبیِ کافه های شهر ساعتی بنشینند. شاید می شد چند کلمه ای حرف بزنند. نه از آن حرفها که سر و تهش مدام پای تلفن هم می آمد و از گیر و بندهای روزمرّه جدا نمی شد، از آنها که بوی تازگی می داد، که شیدا پاک هوای تازگی به سرش زده بود. حدود ساعت چهار و نیم بود که امیر از درِ کافه آمد تو . زیر سقف کوتاه پر از چوب و حصیر، بلند بود و موهایش به سیاهی می زد. اورکت چرمی به تن داشت. شال گردن چهارخانه ی کرم- قهوه ای را محکم دور گردن پیچیده بود و داشت گوشی موبایل را دردست می چرخاند. به میز که رسید موبایل راگذاشت توی جیب و دستش را پیش کشید. آهسته سلامی داد. شیدا دستش را جلو برد، چند لحظه ای دست امیر را در دست گرفت و گفت " سلام" . پیشخدمت که آمد و شمع روی میز را روشن کرد صورت امیر باریک تر شد و شقیقه هایش رنگ باخت. پیشخدمت پرسید :"چی میل دارین؟" شیدا با خودش فکر کرد چقدر امیر پیر شده است. دو فنجان نسکافه سفارش دادند با شیر. شیدا نگاهش خیره بود روی پیشانی امیر که توی همین سه چهار سال هی بلند و بلند تر می شد. خواست چیزی بگوید که امیر پیش دستی کرد و پرسید: " خیلی وقته رسیدی؟" شیدا شانه هایش را برد بالا و جواب داد:" نه زیاد" امیر گفت:"شرکت خر تو خریه که نگو! منصوری که نیس دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شه" . منصوری مدیر عامل شرکتی بود که امیر چند سالی میشد آنجا کار می کرد. شیدا دیگر این ها را همه از بر بود. از اسم و رسم مدیر عامل و معاونها بگیر تا آبدارچی و نگهبان و نظافتچی. امیر ادامه داد:" منصوری بیاد میرم تقاضای اضافه حقوق می کنم. اینجوری فایده نداره! تو همین یه هفته که نبوده همه کارا افتاده بود گردنِ من. هر چی َفک و فامیل خنگ داشته آورده شرکت! آدم نمی دونه کارو بسپاره دستِ کی!". شیدا نگاهش از روی پیشانی امیر رسیده بود به لبها. لبهایش زیر ریش و سبیل پروفسوری سیاه اصلا رنگ نداشت. "این یارو سیامکشون هس، برادرزاده اش، نمی دونی چه شاسکولیه! قراردادای نظام مهندسی را داده بودیم پیگیری کنه ....." پیشخدمت که فنجان های قهوه را می گذاشت سر میز حرفش قطع شد. وقتی رفت دیگر ادامه نداد. ساکت شده بود و با موبایل توی جیبش بازی میکرد. شیدا زل زده بود به تصویر کج و کوله ی خودش توی قاشق چایخوری و مدام قاشق را به چپ و راست می گرداند. امیر بی مقدمه گفت :" هوا چه سرد شده!" شیدا همانطور که لبش را چسبانده بود به فنجان داغ با حرکت سر حرفش را تأیید کرد. آنقدر در طول روز می دوید که چیزی از سردی و گرمی هوا نمی فهمید. امیر ذوق زده ادامه داد: " هواشناسی گفته فردا برف میاد". شیدا فنجان را گذاشت روی میز و از روی همراهی لبخندی زد. جای لبهای قرمزش افتاده بود روی لبه ی فنجان. امیر دوباره پرسید :" چه خبرا دیگه ؟" فنجانش را نزدیک دهان برد و تندی عقب کشید." اُه اُه چه داغه این! چه جوری خوردی؟!" شیدا نگاهی دور و برش انداخت و گفت:" این جا را دوس دارم مث که تازه وا شده" امیر سرسری نگاهی انداخت به کافه و در جواب ادامه داد: " اتفاقا دکورش اصن خوب نیس. معلوم نیس مدرنه؟ سنتیه ،چیه؟! زیادی هم تاریکه " شیدا چیزی نگفت. نسکافه را تا ته سر کشید و فکر کرد کاش کیک شکلاتی هم کنارش بود. امیر دوباره موبایل را از جیبش بیرون کشیده بود و روی میز می چرخاند. پرسید: " کلاس داری امروز؟" شیدا به علامت تأیید سرش را چند باری بالا پایین کرد. " ساعت چند تموم میشه ؟" "هشت" امیر دوباره گوشی را انداخت توی جیب و گفت" خیله خُب!! من برم دیگه! ساعت پنچ جلسه داریم با بچه های نظام مهندسی" اشاره ای کرد به کافه چی و صورتحساب را خواست. " تو هم پاشو برو کلاست، دیرت میشه دوباره ها". شیدا حواسش پیش شمع روی میز بود. بد می سوخت و داشت دود می کردند.صورتحساب را که دادند و از سر میز بلند شدند شیدا خم شد و شمع را با فوت خاموش کرد. از در کافه که بیرون زدند دستهای امیر توی جیبش بود. لبخند کجی زد و گفت" پیشنهاد بدی نبودا! چسبید تو این هوا". شیدا دستکش هایش را دست کرد و گفت " آره! خوب بود.... خدافظ!". ......... حدود ساعت نه و نیم بود که امیر کلید را چرخاند توی در.شیدا توی آشپزخانه بود. هود روشن بود و بوی پیاز داغ سوخته می آمد. امیر سلامی کرد و اورکت و شال گردنش را انداخت روی مبل. شیدا نشنید. با مایع ظرفشویی افتاده بود به جان دستها تا شاید بوی پیازش می رفت.
پ.ن: اسم این داستان کمی سرسری انتخاب شده، هر پیشنهادی برای اسم این داستان دارید شدیدا استقبال می کنم. فقط یادتان باشد نزنید درست وسط خال، بزنید کنارش. |
|
| روزهای یخ زده ی یک مجسّمه |
| ساعت ۱٠:۳۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٤ کلمات کلیدی: روزمرگی های ژکوند در نبرد واقعیت و خیال |
|
از چهار راه فاطمی که پیاده روی چپ کارگر را می روم پایین، رویش را آرام آرام می چرخاند سمتم و لبخند می زند. خوب که نگاه می کنم می بینم روز به روز چشمهایش دارد بیشتر و بیشتر گود می رود و کبودی روی گونه هایش هر روز پررنگ و پررنگ تر می شود. ماسک سفید را از جلوی دهان می زنم کنار و همانطور که از کنارش می گذرم کجکی لبخندی حواله اش می کنم. اخمهایش را می کشد توی هم و لب و لوچه اش آویزان می شود. به خودم می گویم حق دارد! هر کس دیگری هم بود، از این که هر روز و همین ساعت چشمش به سر و صورت بی رنگ و روی من بیفتد همینطور بق می کرد و آن گوشه می نشست. همین روزهاست که دیگر طاقتش طاق شود و با دیدنم بالا بیاورد. بی آنکه نگاهی به خودم توی آینه انداخته باشم، روپوش مشکی بور شده ای را کشیده ام به تن و شالی را انداخته ام روی سر و راه افتاده ام توی خیابان. باز قدیم ترها، توی این سفیدی صورت، بی هوا رنگ سرخی میزدم روی لبها و چند تار مویی رها می کردم روی پیشانی. این روزها که زیر ماسک دیگر چیزی پیدا نیست از صرافت همگی افتاده ام. از کنارش که می گذرم و چند قدمی دور می شوم، دلم طاقت نمی آورد. بر می گردم پشت سر و باز نگاهش می کنم. تا همه ی سهم روزم را از صورتک برنزی اش برندارم دلم راضی نمی شود. می بینم دهانش وامانده و مثل هر روز دارد هاج و واج نگاهم می کند. ماسک را می کشم بالا، از زیر چانه تا زیر چشم، سرازیر می شوم توی خیابان. سر بلوار که می رسم ربع ساعتی می ایستم. آنقدر که همه به ریش نداشته ام بخندند و چراغ عابر پیاده برایم سبز شود. آنسوی خیابان نرسیده به شانزده آذر، از پشت شیشه گردن می کشم و سرکی توی گالری بهزاد. اگر بومی باشد و رنگی یا حتی کاغذی و قلمی دستگیره را می چرخانم و در شیشه ای را هل می دهم به جلو. دستهایم که توی جیب مدام کلید را می چرخاند، نگاهم عاقل اندر سفیه از تابلویی سُر می خورد روی تابلویی دیگر. به میزهای گرد و فنجان های داغ و دختران خندان که رسیدم غمی می آید و صاف می نشیند کنج دلم. ماسک را از نو می کشم روی دهان و بی صدا از در گالری بیرون می زنم . صدای موسیقی که از سوراخهای ریز هدفون پخش می شود توی گوش و می رود بالا و بالاتر، گامهایم بلند و بلند تر شانزده آذر را می رود پایین و می پیچد به چپ. سر در بزرگ با آن میله های زشت و سیاه سایه اش را می اندازد روی سرم. زیر چشمی که نگاهش می کنم؛کتابِ به آن بزرگی؛ چه داستانها که ندارد برای گفتن! مسیرم مستقیم سمت چهار راه وصال است . خواسته و ناخواسته راهم کج می شود داخل کتابفروشی. چند تایی را که از قفسه ها بیرون کشیدم و خوب زیر و رو کردم، یکی را برمی دارم و روانه می شوم سمت صندوق. لبخند فروشنده از صورتک برنزی زشت تر نباشد زیباتر نیست. بی آنکه نگاهم کند کتاب را می چپاند توی پاکتی و پاکت را می زنم زیر بغل و وصال را می روم بالا. آنقدر که نفسم بند بیاید و خورشید از آسمان غیبش بزند. به خانه که رسیدم چای را دم می کنم و می نشینم پای کتاب. می دانم تا فردا که صورتک برنزی باز برایم لبخند بزند و آن کتاب بزرگ با میله های سیاه سایه اش را پخش کند روی سرم و فروشنده پاکت دیگری تحویلم بدهد قصه ی این کتاب به سر رسیده است.
عکس: تندیس "ریتم در فضا" باغ موزه ی هنرهای معاصر تهران. |
|
| باید جایی باشد! |
| ساعت ۳:۳۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩ کلمات کلیدی: ژکوند و زنانه گی هایش |
|
توی قفسه ی کتابفروشیها و از لابه لای کتابها یا پشت رگال بوتیک ها و از لابه لای لباسها، مابین نماها و سکانس های فیلمها یا حتی از وسط خط به خط داستانها، پیدایش می شود! سرم را گرم هر کدام بکنم، خودم را به هر راهی هم بزنم بگو به هر کوچه ای، فایده ای ندارد! پیدایم می کند. انگشت اشاره ام را می گیرد و صاف نشانه می برد سمت خودش . یادم می آورد چقدر خالی است و روز به روز هم دارد خالی تر می شود. کاش جایی بود مثل دندانپزشکی. دم و دستگاهی داشت و مته ای و فلزی. هر چقدر هم می خواست قیژقیژ کند! تحملش می کردم. فقط این دل صاحب مرده را می گرفت و تویش را درست پُر می کرد. اصلا عصبش را می گرفت و از بیخ می کشید. نفهمیدم از کی بود که توی دلم اینقدر خالی شد! |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |







