papa don't preach!*
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱   کلمات کلیدی: ژکوند در جستجوی آرزوها

صبح پدرم زنگ زد. هنوز درست سفیدک دور چشمها را پاک نکرده بودم و آبی به دست و رو نزده بودم که صدایش از پای تلفن خواب را از ذره ذره ی سلولهای تنم پراند. احوال پرسی مختصری که کرد صاف رفت سرِ اصل مطلب. پرسید:" تو خیال نداری بری سرِکار؟" دندانهایم هنوز از فشار کابوس دمِ صبحی به هم قفل شده بود. خواستم تکانی به آرواره ها بدهم که ناله ای از نهادم بلند شد. توجهی نکرد. می دانستم عزمش را جزم کرده کله ی صبحی یک موعظه ی درست و حسابی مهمانم کند. لابد با خودش فکر کرده بود فراموشی چیزی گرفته ام. یادآوری کرد که سالها درس خوانده ام و مدرک گرفته ام و حیف است مدرکها گوشه ی طاقچه خاک بخورند. البته او اشاره ای به گوشه ی طاقچه نکرد. راستش جدیت پدرم بیشتر از این حرفهاست که از این تعابیر عامیانه لابه لای موعظه هایش استفاده کند. نطقش را رک و پوست کنده توی صورت آدم ایراد می کند و هیچ باکش نیست به کسی، چیزی  یا جایی بر بخورد. گفت :"این همه سال زحمت کشیدیم و درس خوندیم!". عادت دارد کار که تمام بشود ضمیر اول شخص جمع را بچسباند ته همه ی فعل های من! البته به شرط آن که نتیجه چیز آبرومندانه ی از آب در آمده باشد.گفت:" مردم می پرسند تو چیکاره ای، کجا کار می کنی؟به چی مشغولی؟" آمدم قفل آرواره ها را بشکنم و جواب دندان شکنی به مردم بدهم که امانم نداد. یادآوری کرد که درست یکسال است از آن شرکت کوفتی بیرون آمده ام. البته که نگفت " کوفتی"! از نظر پدرم آن شرکت هرگز کوفتی نبوده و نخواهد بود.فکر می کرد می شود سالهای سال در آن خوش و خرّم کار کرد. آنقدر که گیس آدم مثل دندانهایش سفید شود یا دندانها مثل گیسها سیاه. پرسید: "جواب کنکورت رو کی میدن؟" همین که نگفت کنکورمان حساب کار دستم آمد. فهمیدم دل خوشی از خرخوانی این دفعه ی من ندارد و ترجیح می دهد خودش را شریک نکند. قبل از آن که زحمتی به خودم بدهم خودش جواب سوالهایش را پیش پیش می داد. گفت:" آدم می تونه بره سرکار و در کنارش هزار تا کار دیگه هم بکنه" . البته که گفت "هزار" ! "هزار" دقیقا واژه ی خودش بود که آن را همیشه بدون هیچ نیتی در استفاده از صنعت مبالغه به کار می برد. چند لحظه ای که مکث کرد نفسی تازه کند فکر کردم باید چیزی بگویم. تا توانستم زبانم را بچسبانم سق دهان و صدایی از حنجره در بیاورم نفسش تازه شد. گفت:"تا چشم روی هم بگذاری این سالها گذشته ها.... همیشه که همینطور بیست سه چهار سال نداری!!" این یکی دیگر ترکش آخرش بود. با آن پوزخندی که ته جمله اش چسباد دهانم را از نو بهم قفل کرد.سی سالگی نیامده داشت میخ هایش را محکم می کوبید پشت سرم. انگار تازه متوجه سکوت من شده باشد پرسید: " ناراحت که نشدی نه؟!....... نه ! معلومه که ناراحت نمی شی "! خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. تلفن که قطع شد چند قطره ای اشک از روی گونه هایم ریخت پایین و صورتم را شست. اول خواستم دلی از عذا در بیاورم که دیدم بی فایده است. نه کسی بود نازم را بکشد و نه وقتی داشتم بابت این رمانتیک گری ها تلف کنم. دو تا از کتابهایی را که چند ماهی بود برای خواندنش وقت گذاشته بودم به صفحات آخر رسیده بود. نباید می گذاشتم چیزی لذت خواندن را امروز از من بگیرد.  

 

* عنوان برگرفته از ترانه ای به همین نام از مدونا.


 
جامیز
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱   کلمات کلیدی:

 

هر فصلی از رمان که به آخر می رسد یاد تو می افتم!

نمی دانم از کی بود و از کجا که دیدم یک روز کنار دستم نشسته ای! شاید هفتاد و چهار شاید هفتاد و پنج! کار و بارِ ما از همان روزها شروع شد. از همان روزهایی که خانم معلم پای تخته تفاعلن مفعولن درس می داد و ما را بوسه ی داغ رت باتلر بر لبهای اسکارلت از هوش برده بود! از اول هم همه چیز با کتاب شروع شد، خاطرت هست؟ تو یک جلد گرگ دریای جک لندن برایم آوردی و من جایش ماهی سیاه کوچولوی صمد را به تو دادم.  کم کم کار و بارمان بیخ پیدا کرد ولی! سوادمان که قد کشید قطورترش را گذاشتیم توی کوله های سیاه و توی جامیز عَلَمش کردیم.  همان وقتها که خانم معلم دوسه ساعتی پای منبر می رفت و از معاد و امامت و اصول و فروع روده درازی می کرد ما را اعتراف دارسی به الیزابت زیبا کشته بود!خاطرت هست؟!

از هر کتاب هر طور بود دو نسخه ای جور می کردیم. تو از کتابخانه ی پدری کش می رفتی و من از در و همسایه قرض می کردم. می گذاشتیم توی جامیز و با کلّه می رفتیم  توش! سر خانم معلم که می چرخید سمت ما سیخ می نشستیم و کتاب را پس می فرستادیم توی جامیز! هر بار هم انگار مسابقه ای چیزی بینمان بود! گازش را می گرفتیم و می رفتیم، خط به خط، برگ به برگ، فصل به فصل و حتی جلد به جلد! همان وقتها که خانم معلم گربه ی کج و کوله ای می کشید و با با چند تکه گچ زرد و آبی به دریا می رسید، طوفان قایق شکسته ربه کا را به خشکی جامیز ما  آورده بود، خاطرت هست؟!

سال به سال پشت درِ دفتر مدرسه لنگر می انداختیم و گردن کج می کردیم . که چی ؟!  تنها یک کلاس و یک نیمکت! خودمان خوب می دانستیم ولی مراد چه بود!  همه چیز زیر سر جامیز بود و آن مهمان های جدید! اوژنی گرانده و جین ایر، کنت مونت کریستو و راستکولنیکف جوان! همان وقتها که خانم معلم میل بافتنی به دست رج به رج ژاکت را می رفت بالا، ما از شانه های مادام بوآری لُخت لُخت به سر سینه ها می رسیدیم، خاطرت هست؟!

نوبت به دبیرستان که رسید از دماغمان در آمد حسابی! لعنتی ها گربه را دم حجله می کشتند!  حافظ را از هم کیفهایمان  می کشیدند بیرون و کلاس و نیمکت مشترکی برایمان نماند دیگر. گاه گداری تنها لنگ لنگ با پاهایی که سر سازگاری نداشت آن روزها، خودمان را می رساندیم به هم. توی حیاط، کنجی می نشستیم و ماتم می گرفتیم. گفتیم حالا که نه جامیزی هست و نه دل خوشی بیا کاری کنیم کارستان!گروه شدیم و خیر سر چیز میز می نوشتیم انقلابی! که چی؟! صبح به صبح سر راه بیاندازیم توی خانه های مردم ! شور و شرّ بلوغ بود و حال و هوای اصلاحات دیگر! کاری نمی شد برایش کرد! خاطرت که هست؟!

دست بر قضا آمدی و نشستی کنارم. سال آخر بود. ذوق کردیم که باز نیمکتی هست و جامیزی. دلمان را بی خودی خوش کردیم ولی! زرد، آبی، خاکستری، صورتی، طلایی، نقره ای، با پاسخ تشریحی، بی پاسخ تشریحی! جامیزمان را بوی گند کنکور بر داشت ! روز به رو رنگ پریده تر و خمیده تر دلمان پرپر می زد برای آن قصه ها .خسته شده بودیم از زندگی، از درس و از جوانی که داشت بی عشق و بی قصه هدر می رفت. خاطرت که حتما هست!

یکساعت بود کنار باجه تلفن انتظارم را می کشیدی.خون خونت را می خورد! از همان اول هم زود جوش می آوردی اصلا! آن وقت ها که نه ماسماسکی بود و نه پیامکی آنقدر دور محل چرخیده بودم تا پیدایت کنم. گفتم قرارمان که اینجا نبود! دم ِباجه تلفنِ خیابان پشتی! با آن زیرابروهای تمیز که مژه های سیاهت را کشیده تر می کرد گفتی بیا سری بزنیم به  مدرسه ی قدیمی که خیلی دیر شد! رفتیم به همان که جامیز داشت پر از خاطره! دانشجو شده بودیم و خب نوستالژیکمان زود به زود بالا می زد! راستی خاطرت هست؟!

جلوی سینما فلسطین بودم. موبایل را گاه گداری از جیب می کشیدم بیرون و نگاهی می انداختم. نوشته بودی پنج دقیقه دیگر می رسی. رسیدی. نشستیم توی کافه و یک دل سیر از مردها گفتیم برای هم. من با رابطه ای که بوی گند مردابش همه جا را برداشته بود و تو مبهوت پسرکی که یک شب تا آن سوی آبها رفته بود! مردهای ما هیچ شباهت به دارسی جوان نداشتند، نه؟! با رت باتلر که فرقشان از زمین تا آسمان بود! پرسیدیم از هم، رمان می خوانی هنوز؟ جواب دادیم به هم، نه آنقدرها! راستی راستی خاطرت هست؟!

بهانه ها زیاد شده بودند دیگر. کارمندی هم از همه کاراتر! گاه گداری تولدی، سال نویی چیزی اگر می شد زنگی می زدیم و تبریکی. قرار بود شوهر کنی  دعوتت کردم جشن عروسی ام. یکبار، دوبار، سه بار ... گفته بودی می آیی حتما! نیامدی! بعدش دیگر زنگ هم نزدی! زیادی نازک است دلم نه؟! زود می شکند!

هر فصلی از رمان که به آخر می رسد یاد تو می افتم! شبهای زیادی درخواب کنار دستم نشسته ای. کتاب را را دزدکی از توی جامیز می کشیم بیرون و خط به خط اش را با هم می رویم جلو.  نگاهی زیر چشمی به خانم معلم می اندازیم و آنوقت ریز ریز می خندیم. می دانی؟...اگر تو بودی لابد یک هفته ای کار این رمان تمام بود! حیف که جایت سالهاست در زندگی من خالی است!


 
پَس^ سیزده!
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤   کلمات کلیدی: ژکوند در ناکجاآباد

خراشی که چهاردهم فروردین بر روح و روانت وارد می کند با هیچ روز و ساعت و لحظه ای قابل قیاس نیست! چهاردهم فروردین از آن روزهاست که تو را به یقین می رساند زندگی همان کثافتی است که بود و همان کثافت هم باقی خواهد ماند. همه ی سالهایی که زندگی کردی و نکردی، همه کارهایی که از پسشان برآمدی و نیامدی، همه ی قول و قرارها و وعده وعیدهایی که با خودت گذاشتی و نگذاشتی روی دور تند از جلوی چشمهایت خواهد گذشت. باید تنها دستی زیر چانه ات بزنی و با صدایی بلند پشت هم پووف پووف کنی! می دانی؟! هر ساعتش به هزار برایت می گذرد و کلیشه ای ترین طعم زندگی را خواهد داد ! طعم گس سیگاری که ردپایش روی خاکستر ته حلقومت هنوز پابرجاست.

امروز روز آزادیخواهی توست! لاجرم ایمان خواهی آورد به بی عدالتی نظام تأمین اجتماعی! نظامی که لحظه لحظه های زندگی ات را در چنگ گرفته و به بهانه ی سلامت و بیمه لذت را از تو قاپیده است. حکمت را قرار است بلند بلند برایت بخوانند و تو محکومی به زندگی! به گذران عمری که انگار می گذرد و نمی گذرد. به نفسی که انگار درمی آید و نمی آید.

نهنگی که دو لپی قورتت داده بود از امروز تو را با برق آرواره هایش آشنا خواهد کرد. تیزی آرواره ها قرار است برای یکسال چهار ستون بدنت را خوب مشت و مال بدهد و نوازش کند! مواظب باش! شاید نحسی سیزدهی که به خیال خامت به در کرده ای  کنجی برایت کمین کرده باشد.

باید بگذاری که چهاردهم بگذرد، آرام بیاید و آرام گورش را گم کند و برود. چهاردهم که گذشت بعد با هم فکری خواهیم کرد!


 
نود و هیچ
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱   کلمات کلیدی: ژکوند در ناکجاآباد

دارم فکر می کنم نوشتن این پست چه لزومی دارد ؟! گناه بقیه چیست که شب عیدی بنشیند پای این وبلاگ و حنّاق بگیرند؟! چه چیزی برای گفتن دارم ؟ هیچ!! تک و تنها نشسته ام توی اتاق و گاه گداری پرنده ای از خانه اش می زند بیرون و کوکو کنان زمان را سرم هوار می کشد. ساعات پایانی سال است انگار. حال و حوصله ی عید ندارم هیچ. جوانه هایم خشکیده اند و سبزه ای سبز نشده است. برای من هنوز زمستان ادامه دارد. خزیده ام زیر پتو و منتهای آرزویم این است فردا عید نباشد! پس فردا هم نباشد! اصلا حالا حالاها سر و کله اش پیدا نشود. دلم می خواهد به خواب بروم. برای روزها یا حتی هفته ها. شاید هم سالها! بخوابم و چشمهایم را که باز میکنم خودم را ببینم که از ته دل شادم. می خندم. سبک شده ام و آنقدر می چرخم و می چرخم که زمین دورم می چرخد. درخت ها می چرخند. تیرهای چراغ برق می چرخند. جدولهای کنار خیابان، کیوسکهای روزنامه فروشی و حتی پلیسهایی که مرتب در سوت خود می دمند. آدمها ایستاده باشند ولی! در جا خشکشان زده باشد و خیره به من پلک هم نزنند. به من که آنقدر قهقهه زده ام صدایم در شهر پیچیده است. آنقدر قهقهه زده ام که دل همه ی بچه های شهر از حسادت ترکیده است.

سردم است. لرز کرده ام. کز کرده ام زیر پتو و یک موزیکِ ملوی غمگینِ ویران کننده ای توی هوا دارد نفس می کشد.باید زودتر سفره هفت سین را بچینم. تخم مرغها را رنگ نکرده ام. بی رنگ باشند بهتر است. شاید امسال با سالهای قبل فرقی کند. شاید امسال رنگی باشد، لعابی باشد، ذوقی باشد! حتی دلم نمی خواهد ادا در بیاورم. ادای همین ها که چنان تلو تلو می خورند گویی بوی بهار مستشان کرده است. من مست نیستم. من را چیزی مست نمی کند. همیشه هوشیار هوشیارم. از این همه هوشیاری بیزارم.  سمنو به چه کار می آید ؟ هیچ مزه ای ندارد. مثل همه ی این سالهایی که  می آیند و می روند. آینه ی سر سفره را از انبار کشیده ام بیرون. رویش یک من خاک نشسته است. پس کی خاک دل ما را می تکاند؟ چند سالی بود افتاده بودم سر لجبازی و کتاب را نمی گذاشتم. هر که می پرسید اعتقادم را به رخش می کشیدم و به جایش حافظ را نشان می دادم. دیگر فرقی ندارد کتاب باشد یا نباشد! دنبال هیچ چیز نیستم. چیزی هم دنبال من نیست!

 

بعدا نوشت: هر طور بود هفت سینی چیدم.سال نو همگی مبارک


 
بوی عیدی، بوی توپ....بوی کاغذ رنگی؟؟
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی: ژکوند در ناکجاآباد

از کارهایی که هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم روزی در زندگی انجام بدهم سبز کردن سبزه ی عید بود!تمام سالهای زندگی مجردی، مادرم را که صبح به صبح با حوصله به گلدانهایش آب می داد و برگها را به آرامی نوازش می کرد و گهگاه قربان صدقه شان می رفت با تعجب نگاه می کردم. پرورش گل و گیاه هرگز مورد علاقه ام نبود. نه این که آنها را دوست نداشته باشم یا از دیدنشان لذت نبرم، رسیدگی دائم  و سروقت به آنها از حوصله ی من خارج بود. این که یک ظرف ماش یا گندم یا عدس را هر روز آبپاشی کنم تا روزی چند سانت قد بکشند و شب عیدی روبان قرمزی را بپیچم دورشان و پاپیون بزنم به انتظار تحویل سال، ذوق و شوق زیادی می خواست که در من نبود. عشق به زندگی هنوز آنقدر ها در دلم جوانه نکرده که بخواهم موجود دیگری هم با دستهای من ریشه بدهد و قد بکشد. حتی چند سالی است دیگر تخم مرغی هم رنگ نکرده ام. همه چیز را همان دم آخری از نزدیک ترین جایی که بساط هفت سینش را پهن کرده بوده خریده ام و سفره ای چیده ام برای خالی نبودن عریضه!

نوروز سالهاست که دیگر روز نویی نیست. هر سال عید به خودم می گویم امسال چه چیزی انتظارمان را می کشد؟! یعنی چیزی تغییر می کند؟؟! اتفاق تازه ای می افتد؟! پرنده روی طاق پنجره مان آشیانه می سازد؟سنگینی این بار چندین و چند ساله از روی دوشمان برداشته می شود؟ بالاخره باد لای موهایمان می پیچد؟! پرستوها به لانه هایشان بازمی گردند؟!... یا این که بهار جز رونق دادن طبع شاعریمان و بارور کردن رویاهایمان حاصل دیگری ندارد؟! سال که تمام می شود می فهمم که بله! بهار جز تلنبار کردن رویاهایمان روی هم حاصلی ندارد!

"امسال سال خوبی نیست". این را دیگر همه می دانند. شاید روزی سه چهار مرتبه این جمله را می شنوم و دور و بر توی وبلاگها چشمم به آن می خورد. از راننده تاکسی گرفته تا آرایشگر و فروشنده ی بوتیک و کارگر قنادی این را می گویند.گفتنش انگار رسالت همگانی شده باشد! همه سنگر زده اند و پشتش زانوی غم بغل گرفته اند و منتظر نشسته اند به جای تیک تیک تحویل سال نو، آژیر سرخ بشنوند.

 یکی دو مشت عدس را ریخته بودم توی کاسه ای و پر از آبش کرده بودم. سراغش که می روم می بینم عدسها جوانه زده اند حسابی. می چینمشان کف یک ظرف تخت و دستمال سفید مرطوبی را می کشم رویشان و ظرف را می گذارم کنار پنجره. پرده را می زنم کنار و آفتاب پهن می شود روی عدس های جوانه زده.حالا باید چند ساعت به چند ساعت بروم سر وقتشان و با آبپاش آب بپاشم رویشان تشنگی نکشند!

در آستانه ی سالی که همه به انتظار مرگ نشسته اند من دارم به زندگی دچار می شوم!


 
مرثیه ای برای یک رویا
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی: ژکوند در جستجوی آرزوها

 

سرم را از لای کتابهای درسی که کشیدم بیرون، دور و برم خالی تر از همیشه بود.دو هفته ای طول کشید تا توی خلأیی که در آن شناور بودم هوایی بیاید و نیمچه نفسی بکشم.روزها راه رفتم، ساعتها و شاید کیلومترها! اما بی فایده بود. فکرم به جایی نرسید.سروسامانی نگرفتم.

اسفند پارسال مهندس صنایع وامانده ای بودم در یکی از شرکتهای خودروسازی. متن نامه ی استعفایم را نوشته بودم و گوشه دسکتاپ کامپیوتر رها کرده بودم. دنبال جای بهتری می گشتم. جایی که شاید گوشه ای وقت برایم باز می کرد سرکی به علائق ام بکشم. ادبیات و نوشتن دغدغه ی اصلی ام بود. در پس ذهنم سینما هم می چرخید. دلم برای نقاشی هم پر پر می زد ! آنقدر همه ی این سالها عشقم به هنر سرکوب شده بود که نمی دانستم سراغ کدام یکی باید بروم! اما با همه ی اینها هنوز هم خودم را یک مهندس می دانستم. توی فرمها و پرسشنامه هایی که  دور و بر دستم می دادند در مقابل یک سوال معمولی جواب مشخصی داشتم. شغلی که هر روز صبح کشان کشان من را پشت میز اداری می رساند با همه تنفری که از آن داشتم به من هویت می داد. سال گذشته این روزها من یک مهندس صنایع متنفر بودم که علاقه ی مبسوطی به هنر و ادبیات داشت.

اسفند امسال اما مفقودم! در پس مانده های ذهنم دیگر خبری از همان مهندس متنفر هم نیست. در مقابل همان سوال معمولی فرم ها و پرسشنامه ها جوابی ندارم. در برابر نگاه پرسشگرانه ی اطرافیان جز سکوت کاری از دستم بر نمی آید. انگار دختر بچه ای شده ام که در مدرسه کشف استعداد می کند! در بیست و هشت سالگی تازه باید خودم را پیدا کنم! از یک مهندس هنر دوست تبدیل به هیچ چیز شده ام. یک لیسانسیه صنایع با یک مدرک فوق لیسانس بلا استفاده که تلاش می کند بنویسد، ترجمه کند، نقاشی بکشد و فیلم تحلیل کند! نه آنقدر ارتباط ذهنی با مهندسی برایم باقی مانده نه آنقدر فعالیت مشخص هنری کرده ام که خودم را به رشته و شغلی از این قبیل وصل کنم. بی هویت تر از همیشه نشسته ام به انتظار تا چیزی مسیر زندگی ام را روشن کند! انگار در این مسیر گذار سر زندگی قمار کرده باشم!

 

1- عنوان نام فیلمی است از دارن آرنوفسکی


 
قصیده ای برای انسان ماه بهمن
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳   کلمات کلیدی: ژکوند در جستجوی آرزوها

چشمهایم را می بندم و با لُپ های باد کرده خم می شوم روی دو عدد دو و هشت که در کمال بی رحمی لنگشان را توی کیک خامه ای و شکلاتی ام فرو کرده اند. رسم است یا سنت یا خرافات یا صرف دلخوشیِ روز تولد، باید قبل از فوت کردنِ آتشی که این بیست و هشت لعنتی در دلم به پا کرده است آرزویی کنم! فکرم از هزار چیز مختلف می گذرد و در آخر بی نتیجه می ماند. این است که در نهایت ادای کسی را در می آورم که آرزویی در دل پرورانده و آنقدر به فردایش مطمئن است که توپ هم تکانش نمی دهد چه برسد به بُ.م.بِ اَ.تُ.م! با تمام قوا هر چه نفس دارم را روانه ی شمعها می کنم و به خودم می بالم که با این همه بی میلی به دنیا و زندگی تا امروز دوام آورده ام!
حُسن زندگی کردن در ایران است دیگر! همین که کل روز تولدت را هم اگر زل بزنی به دیوار سفید اتاق هیچ تصویر واضحی از سال دیگر در ذهنت نقش نمی بندد.البته که من امروز به مناسبت فرخنده روز تولدم می خواهم لیوان سرتاسر خالی را پر ببینم و به نظرم اصلا همین غیر قابل پیش بینی بودن و نامترقبه بودن زندگی در ایران است که همه چیز را بسیار هیجان انگیز می کند! آنقدر هیجان انگیز و دوست داشتنی که دائم از این همه هیجان و خوشی به خودت خواهی پیچید!

سال نود و یک را این روزها شاید همین طور اینجا نشسته باشم و درست روز تولدم که باید چیزی ادبی و ناب بنویسم قلم خشکه گرفته باشم و همینطور اراجیف به هم بافته باشم. شاید هم توپی تانکی موشکی چیزی خورده باشد و سقف خانه مان را پایین آورده باشد و خیالم را به کل از هر چه آینده در کائنات است راحت کرده باشد. شاید باز عبوس و خمیده از پشت میز اداره ای جایی سر در آورده باشم و صفحه وُردی را یواشکی گوشه ی مانیتور باز کرده باشم و تراوشات ذهنی ام را تند تند کوبیده باشم روی صفحه کلید. شاید بخت یارم بوده باشد و سر کلاس درسی چیزی نشسته باشم و لابد همزمان خودم را هم نفرین کرده باشم که اسیر درس و امتحان و نمره شده ام. شاید هم کسی پایش گیر کرده باشد به سیم  و به کل همه چیز را قطع کرده باشد و اصلا دیگر نه وبلاگستانی باشد و نه کشکی و همه مرغ پرکنده ای در قفس شده باشیم و شاید هم .....؟ گفتم که امروز به مناسبت فرخنده روز تولدم می خواهم لیوان را پُرِ پر ببینم!

 

عنوان برگرفته از شعری به همین نام از احمد شاملو


 
اندر احوالات ژکوند این روزها!
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی:


 
← صفحه بعد